|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
|||||
| متنففففففففففففففرررررررررررررررررررم ازین جااااااااااااااااااااااااااااااااااا
میایی میخونیش دیگه؟ خوبه پس بفهم که متنفرم ازینجا ازینکه هر دفعه میام همون پست لعنتی خودم میاد جلو چشام و هیچ خبری نیست!
+تاریخ یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 23:41
نویسنده پپر
|
![]()
+تاریخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 16:14
نویسنده پپر
|
از من هیچ بر نمیاد هنوزم نمیفهمم داری چکار میکنی شکه شدم انگار اما اون روز که گفتم همه چیمو دادم دست تو الکی نگفتم... از من کاری بر نمیاد... هر کار میخوای کن!
+تاریخ دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 14:9
نویسنده پپر
|
گوشه به گوشه ی این خاک ٬وجب به وجبش بوی تورا میدهد نیستی کنارم اما آئینه نیز مرا با تو نشان میدهد. تن سرد من ٬ وجود گرم و وحشییه تو را میخواند... با تو که هیچ ولی بی تو بودن برایم مرگ است٬مرگ! تو ای بهترین من٬ احساس ساده ی مرا ببین! کلامم را بشنو! من عــــــــــاشقم!
+تاریخ سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 0:54
نویسنده پپر
|
ساده و بی آلایش ٬فقط واسه خودم خودش بیام و بگم سلام!
۱٬۲ : شب خوش تا فردا یا علی
+تاریخ دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 0:25
نویسنده پپر
|
سلام خوبید؟
من معذرت که ننوشتم این مدت رو .... امتحان دارم آخه... بابا بخدا منتظر ففر نیستم... اون بنده خدا اصن سیستمش خرابه حتی نمیتونه نوشته های منو بخونه!! هفته پیش من کلاس داشتم بعد کلاس به ففر زنگیدم که بیاد ببینمش... وقتی اومد گفتش که کافی نت بوده و یه مطلب دور و دراز نوشته بوده و تا من بهش زنگیدم ولش کرده اومده خل و چل لااقل دکمه ثبت و میزدی بعد من میومدم تمومش میکردم... احتمالا میخواسته سر من گول بمالونه امتحانام داشت خیلی خوب پیش میرفتا....تا دیروز که....یه امتحان گسسته دادم.... اصن بهتره بهش فکر نکنم!!!!! *خدایا یعنی من با این اوضاع درس خوندنم کنکور قبول میشم؟؟؟؟؟؟؟خودت کمکم کن...تا آدم بشم ... الان دارم کلییییی با آهنگ وبلاگ توتی جون میرم تو حس... ...
>>مرسی فرهاد جونم....مرسی که بهم ثابت کردی همه جوره دوسم داری... الان دیگه حتی بیشتر از خودم به عشق تو اطمینان دارم...الان دیگه مطمئنم این دوست داشتن و عشقت ازون عشقای زودگذر و بچه گانه نیست....الان دیگه میدونم که تو حتی از فرهاد قصه ها هم واسه من عاشق تری...الان دیگه با تمام وجود قبولت دارم.....و میخوام با تمام وجود دوست بدارم و بپرستمت
میگما: این سوتی که بقول ترمه دادم کار من نبودددددددددده!!!!!! نمیدونم چرا اینجوری شده!!!! من مطمئنم درست نوشته بودمش!!!!! جل الخدا....!!!!!!! چی شده یعنییی؟؟؟
+تاریخ دوشنبه 16 دی1387ساعت 9:48
نویسنده پپر
|
باشه.....:
ننویس به درک... تا کی بیکار بشینم ببینم میایی یا نه!!!! خر بخوری الهی من دیشب بعد از عمری رفتم خونه دوسیم خوابیدم!!!!! از مدرسه رفتم خونشون ...عصر باهم رفتیم بیرون... یکی از دوسیای دبیرستانیمونم اومد دیدیمش.... وای چقدر عوض شده بود.... دانشجو شده بود...آخه اون سال دوم رفت هنرستان..بخاطر همین با وجود اینکه هم سنیم اون الان دانشجو بودو ما.. کلی داشت حال میکرد با زندگیش....اما ما دو تا تازه اول بدبختیمونه خلاصه کلی به یاد قدیما شیطنت کردیم شیطنت در حد متعادل بود.... جلف نبودیم اصننننننننشم دیگه اینکه شبم اومدیم خونه... یه فیلم ترسناک نیگاه کردیم...خیلیم مزخرف بود...ژاپنی بود! چقده خرافاتین این باباها! بعدم نشستیم کلی با هم حرفیدیم تا ۳!!!! کلی عاشقش شدم دوسیم.... خیلی وقت بود باهم خلوت نکرده بودیم الانم تازه اومدم خونه!!!! راستیییییی عیدتون مبارررررررررررک! دیگه چی بگم.. از ففرم بیخبرم! دیشب بیروزن که بودم زنگید...من گفتم نمیتونم بحرفم...نمیدونم چرا ولی اصن دوس ندارم توی محل عمومی با تل اونم با ففر بحرفم... یکم دلخور شد اما کاری نمیتونسم بکنم شبم که اومدیم خونه خوابیده بود دیگه همین دیگه.... فعلا بسه... من برم... بای بای
تازشم:یه احساساتی دارم که دوسشون ندارم تازشم:
+تاریخ چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 12:18
نویسنده پپر
|
ففر خیلی خریییییییییییییییییییییییییی!
چرا مطلب نمیریزی نامرررررررررررررررررررررررررررررررد میکشمت.... دفعه دیگه که اومدم باید یه پست تپل گذاشته باشی وبلاگ وگرنه......
+تاریخ پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 14:34
نویسنده پپر
|
یه ایمیل واسم اومده بود خیلی دوسش داشتم!
شمام بخونین خوشتون میاد...
نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
*خدا جونم منو ببخش اگه یه وقت بی ادبی کردم *آخیش دلم باز شد!!!!! اون قالب رو دوس داشتم اما خیلی تاریک بود دیگه!!!!طاقت نیاوردم!
+تاریخ شنبه 9 آذر1387ساعت 14:34
نویسنده پپر
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام
من امروز خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی خوشحالممممممممممم آخه تولد عخشمههههههههههههه بقول تی تاپ! عقش من تولدت
مبارککککککک!!!
عاشقونتم من گوگولی.... وای از صبح دیوونش کردم...۱۰ مین یه بار یه اس ام اس عشقولانه و یه اس ام اس تولدت مبارک!!!! امروز یه فرشته ی ناز به دنیا اومده که زندگی منو ازین رو به اون رو کرده!!! مرسی مامان بابای ففر که ففر جونمو بدنیا اووردین! خیلیییی مرسیییییییییییی... تازشم:قربونت برم که امروز اینقد نازومهربون شده بودی!!!!!انگار در عرض این ۱ روز واقعا بزرگتر شده بودی....خوشمزه ی من...!!!!من و محسن که فقط دستمون رو گذاشته بودیم رو دلمون و به کارات میخندیدیم تازشم:من دیگه دارم میترسم.....!زیادی دارم عاشقونت میشم پسر...!!!!خطریه دیگه تازشم:یعنی میشه ففر بدون اینکه من بهش خبر بدم پاشه بیاد وبلاگ؟! تازشم:ففر یه لاک پشت ناااااااااز مامانی بهم داده! خیلی جیگره!نصف کف دستمه! تازشم:دلم یهویی گرفت
+تاریخ چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 15:26
نویسنده پپر
|
گالکسی میبینی؟؟؟؟؟
ب ل ا گ ف ا هم دلش نمیخواد من بنویسم..... خیلی اعصابم خرد شد....باور کنین ۲ ساعت نشستم دارم مینویسم...مامانمم همش غر میزنه...! فقط همینو بگم که اون پست قبلی یه احساس لحظه ای و زودگذر بود (و البته مقصر من مرسی گل مهربون که اینقدر صبوری دوست دارم هوارتا تازشم:فردا یعنی ۶ آذر تولد عشقمه! تازشم:تو پست قبلی که پرید کلی از تولد ففر خان و کادوشو اینکه فردا میاد شیراز و اینا حرف زده بودم اما الان دیگه نه جونشو دارم نه ذوقشو تازشم:نظرتون راجع به قالب جدید چیه؟؟؟؟
+تاریخ سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:55
نویسنده پپر
|
FUCK!!!!!!
گندت بزنن ب ل ا گ ف ا
کلی نوشتم همش پرید
+تاریخ سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:49
نویسنده پپر
|
خیلی دلم گرفتهههههههههه!
خیلی تنهام..... خیلی بد بختم... خیلی احساس تنهایی میکنم... خیلی خستم....پرم! از همه خسته ام... حتی از تو... آره با خودتم... باورت نمیشه دارم در موردت اینطوری میگم...اما دیگه از خود توام نا امیدم! دیگه چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟میخوای ازین خراب تر شم؟؟؟؟؟؟؟ ازین خراب ترم ممکنه بشم؟؟؟؟؟؟ هرچی میخوام سخت نگیرم...هرچی میخوام آروم باشم... نمیذارین! انگار هیچکس دلش نمیخواد من خوب باشم؟؟؟؟؟؟!!!!! نمیدونم چی شده.... خدا چرا اینقد داره سخت میگذره....! دیگه خستمممممممم..یکم درکم کن! داری میکشیم! خدا صدامو میشنوی؟؟؟ دارم ریز ریز میشم....دارم نابود میشم...همش میخوام بش فکر نکنم کاش میشد ترکت کنم!!!!!! من دیگه طاقت ندارم! خدایا الان بیش از هر زمانی بت نیاز دارم! فقط تورو دارم خدا جونم!!!!!!!!!
پی نوشت:میدونم بعدا از نوشتن این پست پشیمون میشم....اما پاکش نمیکنم...چون از ذهنم پاک نمیشه! پس بهتر که اینجا بمونه....شاید یه زمانی خوندیش....(بعید میدونم)
+تاریخ شنبه 2 آذر1387ساعت 16:11
نویسنده پپر
|
سلام
بخدا میدونم نامردم...خرم....دیوونم....بی معرفتم... اما خدایی دلم واستون کلی تنگ شده! اما واقعا رفتم تو درسا....حتی تو تماس با ففرم داریم صرفه جویی میکنیم..از ففر بپرسین! امسال واقعا سال سرنوشتم هست...پس شمام دعام کنین! اینقدم فحشم ندین میلاومتون فعلا
+تاریخ دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 19:41
نویسنده پپر
|
سلام.
خوبید؟ من خوبم پپری جونمم خوبه. نمیخوام اینجا حرف بزنم.. میدونید چرا؟ آخه خانوم طلا جونم میگه به دلائل نامعلوم تا اطلاع ثانوی حوصله وبلاگ رو ندارم!!! منم واسه همین میخوام یه جورایی اعتصاب کنم تا بلکه پپری جونم تحت تاثیر قرار بگیرن و باز ما رو ژقابل بدونن و تشریف بیارن به منزل خودشون... همین
+تاریخ سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:41
نویسنده پپر
|
سلااااااااااااااااام سلااااااااام
وااااااااااااااااااااااااای خدا مرگم بده.(بگید انشالا) آره من بیشعور دیوونه یادم رفت بیام تو وبلاگ و واسه زن جونم تولد بگیرم... البته امروز تولدشه هاولی خب اینطوری که نمیشه.. به خدا خود پپر خانومی میدونه من این چند روز چه وضعیتی داشتم... وای پپر نازم ببخش من رو ...
آها این رو هم داشت یادم میرفت: مرسی از همه شماهایی که به هر حال واسه انتخاب کادو کمکم کردید. از همگی ممنونم... اینم بگم که: امروز روز تولد پریاست و خانوادش ۵ شنبه واسش تولد گرفتن و من چهار شنبه اون هدیه ی ناقابل تولدش رو بهش دادم نمیدونم چی بگم!! ببخش رم منو. میدونم الان اینجا باید کلی شلوغ پلوغ باشه..! ولییییییی خب.....
تولدت مبارک خانووووومی جوووووونم.هسمله نازه گل گلی.. عسلی من.. نفس من .. زندگی من... تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک به خدا از خجالت میخوام برم....باااای
+تاریخ شنبه 27 بهمن1386ساعت 10:15
نویسنده پپر
|
کمکم کنید درست شد درست شد
+تاریخ پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 12:5
نویسنده پپر
|
سلاااااام سلاااام. خوبید که ؟!؟! الهی شکر.. منم خوبم..پپر خانومی جونمم خوبه... اول از همه بگذارید یه چیزی به پپر خانومی بگم: پپر جونم؟ خانوم گلم؟ میشه خواهش کنم شما روی این لینکی که میخوام بگذارم کلیک نکنی؟!؟! واااااای زندگیه من.....نفســـــــــــم........دوست دارم...
آهان داشت یادم میرفت میشه شما اینجا رو کمکم کنید بالارو کلیک کنید تا بهتون بگم... وای بچه ها تورو خدا یه دقیقه فقط وقتتون رو به من بدید...خب؟مرســـــــــــــــــــی. میدونستم قبول میکنید ممنونم.... نظراتتون رو هم همون جا بدید ممنون میشم...البته اینجارو هم باز میگذارم...
+تاریخ سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 18:34
نویسنده پپر
|
سلام عليكم!
حال شما....؟ خوبين؟؟ ماها هم خوبيم!!! فقط داريم كلي حرص ميخوريم واسه اين سفر! من و شري كه هنوز بليط نگرفتيم..ففر هم چند روز پيش با هزار زحمت يه هتل مناسب پيدا كرد بليط هم به زحمت گرفت حالا امروز ميگه بهم زنگ زدن گفتن بليط و هتل هر دو كنسل!!!! منكه ديگه امروز خيلي حرص خوردم... با ففر هم بد حرف زدم! خلاصه ديگه.... ازچي بگم؟؟؟ من خيلي بد اخلاق شدم!!!!!!! يه تصميم خيلي گنده واسه درس خوندن گرفتم...ميخوام ترم ۲ خيلي بتركونم!!!!!!!!!! ديگه... يه چيزي هست خيلي دلم ميخواد جديدنا! دلم يه آدم جديد ميخواد تو زندگيم ففر ميخواد ازم كه مطلب بريزم...اما خوب منكه حرفي ندارم! زنداداشم گفت شايد منم باهات بيام كيش!خيلي دوسش دارما...اما خب اگه بياد اونوقت ففر.....! كسي ميدونه هواي كيش الان چجوره؟؟؟؟؟؟سرده؟چي بپوشم خدا؟ آها بگم كي ميريم ايشالا....اول قرار بود ۱۸ تا ۲۲ بهمن باشه اما افتاد واسه ۲۲ تا ۲۶ احتمالا من همش رو نمونم...واسه مدرسه عذاب وجدان گرفتم! ديگه اينكه.....!!!!!! يه تنوع حسابي تو لباسام ميخوام! تنوع!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوستون دارم ففر فعلا پی نوشت ۱:من با زن داداشم پایه هستم به خدا!همه چیز رو هم میدونه!....اما روم نمیشه!....اونوقت نیتونم راحت با ففر اینا برم بیرون پی نوشت ۲:نظرتون راجع به این غالب؟؟؟؟؟؟؟؟
+تاریخ یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 14:41
نویسنده پپر
|
وااااااااااااااااا!!!!!!!!!
چرا دعوامون میکنییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تقصیر ففر هست که بد توضیح داده ها!!!!!!!!!!!!!!! اعصابم به کل به هم ریخت واسه فکرایی که کردین!!!!!!!!!!!! من دارم با دوستای خودم میرم کیش!!!!!!!! با مامان شری!!!!!! ففر هم گفت میخواد بیاد....با دوستش....برن هتل بگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واسه خودشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوکییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ ما اونجا در همون حد همدیگرو میبینیم که اینجا میدیدیم!!!!!!!!فقط مکانش فرق داره! مامانمم قراره در جریان باشه کاملا.... هیچ چیز واسه قایم کردن و هیچ چیز واسه ایراد گرفتن در این سفر نیست!!!!!! من خودم...ففر خودش! آهای آدم در کف مانده.....حرف دهنتو بفهم......!!وقتی هیچی از رابطه ی ما خبر نداری نیا اینجا ک.... شعر بنویس! هنوز بغض دارم.....اما خالی شدم....!
من!ففر: واقعاْ ممنونم به خاطر دلسوزی و نگرانی بعضی از شما دوستان و متاسفم به خاطر نظر یکی از بازدید کنندگان وبلاگ که خب شخصیت و البته دیدگاه خودشون به عشق رو گفتن... همین............ بارها گفتم: ما شاید عشقمون عشق اساطیری و داستانی نباشه اما دست کمی هم از اونا نداریم . تنها تفاوت ما زندگی کردن در قرن ۲۱. قرنی که ادمهایی مثل"در کف مانده" و امثال اون زیادن. ممنونم از همه شمتیی که عشق پاک مارو باور دارید ....
تازشم:من پپر:سلام....ببخشید ازون همه خشونتی که به خرج دادم! مرسی که نگران ما شدین!
+تاریخ پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 18:45
نویسنده پپر
|
سلاااااااااااااااااااااااااام.
سلااااااااااااااااااااااااام خوبید؟ مگه خبر ندارید؟!؟!؟!؟! آره آره..من و پپر خانوم و شری دوستش میخوایم واسه ۴ روز بریم کیش عشقو حال و صفا سیتی...... خدامرگم بده... من وقت ندارم... امروز امتحان داشتم.فردا دارم.پس فردا هم دارم. من میرم.. ایشالا پپرجونم میاد کامل واستون توضیح میده ماجرارو....
+تاریخ دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 19:3
نویسنده پپر
|
سلام سلام سلام.
شماها خوبید؟ با اجازتون ۳ تا از امتحاناتم رو تا الآن دادم که هر کدومشون یه مدلی شدن. یکی خیلی خوب...یکی بد...یکی متوسط. ولی خب به بعدی ها امیدوارم. یکی هم همین امروز دارم(۳:۰۰) توروخدا واسم دعا کنید..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وای نه! خدایا دارم میرم تو اون مدل حسی که وبلاگ نوشتنم نمیاد و حوصله وبلاگ رو ندارم... امید وارم که این حس لعنتی مقطعی و موقت باشه که اصلاْ دوسش ندارم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پپر؟پپرییییی؟ پپری جونم؟ آآآآآآآآآآآآآی دختر خانم آخه من چه طوری به تو حال کنم که من!فرهاد! دوست دارم... میفهمی؟ تو واسه خودمی. واسه فرهاد. دووووست دااااااااااارم مگه حالیت نیست دارم صدات میکنم؟ ========== میخوام برم....بای
پپرم:ففری چرا نظر غیر فعال بود؟؟؟؟؟
+تاریخ شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:13
نویسنده پپر
|
سلام...
خوبین؟ اما دیگه سعی میکنیم زیاد بش گیر ندیم..نه؟ نیلووو یه خاطره از بچگیش تو محرم تعریف کرده منم هوس کردم بگم!کوشولو هست. ۴ سالم بود. هرشب مامانم رو مجبور میکردم ببرتم .. یه شب مامانم گفت من نمیتونم ببرمت(اینا رو من خودم خوب یادم نیست...مامانم واسم تعریف کرده) منم اون شب خیلی دلم میخواست برم تماشا...رفتم از داداش کوچیکه خواستم که بیاد بریم اون گفت نه خوابم میاد...بزرگه هم داشت درس میخوند....! مامانمم تو آشپز خونه....بابام؟؟؟؟نمیدونم کجا بوده! خلاصه منم زورم میگیره یه دختر کوچولوی ۴ ساله!!!!!!!!!!!! مامانم اینا هم فکر کردن که حالا من دیگه بیخیال شدم رفتم خوابیدم! بعد از یکی دو ساعت یکی در خونه رو میزنه....مامانم اینا میگن کیه این وقت شب؟؟؟ دور رو که باز میکنن پسر همسایه رو میبینن که با کلی نگرانی دست دخترشونو که چشماش پر اشکه مامانم: پسر همسایه:من بین جمعیت پیداش کردم دیدم شما باهاش نیستین فهمیدم گم شده! مامانم: من: (این همسایه با ما خیلی خوب بودن... همیشه منو به زور میبردن تو خونشون که سرگرم شن! خلاصه دیگه اون شب اگه این آقا مجتبی ما رو ندیده بود الان شما منو تحمل نمیکردین! ففر هم الان داشت راحت زندگیشو میکرد...بدون غصه! ولی خدایی فکر کن! اگه منو ندیده بودن معلوم نبود الان من کجا بودم و چه بلاهایی که به سرم نیومده بود خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرت!
از ته قلبم میگم! الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر خدا شانس بهم داده...! میترسم! قربون خدا برم!
تازشم:فرهاد چرا نمی فهمی دلم برات تنگگگگگگگگ شدهههههههههههه!بیا دیگه لا مصصصصصصب! تازشم:کلی lLLLLLLlllllLLLLLLLLLlllLLVVVvvvvvVVMMmmmMMM!خودت میدونی چیه! تازشم:خدارو شکر میکنم که الان هستم و تورو دارم فرهادم! تازشم:اصلاح میکنم....اون فرشته ی نجات(
+تاریخ پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 19:21
نویسنده پپر
|
سلاااااام
خانومی؟مریم بانو؟ساز؟نیلوفر؟پروشات؟مهدی؟....؟همگی خوبید؟ خب خدارو شکر... ما هم خوبیم ... آره دیگه بالآخره امتحانات ما هم بعد از یک هفته به تعویق افتادن فردا شروع میشه. وای خدا جون هرچی میخونم انگاری هیچی نخوندم. دیگه موندم چیکار کنم... از معدود دفعاتیه که واسه امتحانام استرس دارم. پیچیدم..!!!! چیزه زیادی واسه گفتن ندارم...فقط همین که ما خوبیم و امید واریم که همه ی شما عزیزان و همه اونایی که دوستشون دارید خوب باشید و شاد. دلم میخواد حرف بزنماااا!!!!!!نیمیاددددد..... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم که با هم بتونیم هرچه بهتر تو مسیر خوشبختیه زندگیه مشترکمون قدم بردارم. بای دوستان. درس دارم ... برم... بای
+تاریخ یکشنبه 30 دی1386ساعت 19:8
نویسنده پپر
|
آرهــــــــــــــه قالبمون خرابه!!!!!!
اما من این قالب رو دوست داشتم...چرا اینطوریه؟؟؟؟؟؟ ..... اون مطلب آخریه چیز مهمی نبود.... در مورد درسا بود....! با هم حرف زدیم.... و تصمیم گرفتیم چون امسال سال بسیار سرنوشت سازیه دوتاییمون دیگه زیاد وقتمونو هدر ندیم و زیاد تل حرف نزنیم بچسبیم به درسا! مرسی از نگرانیتون مریم بانو جون و نیلو جون! ما دو تاییمون خوبیم... ففر شیرازه....خیلی وقته...اما هنوز فرصتی پیش نیومده ببینمش! امتحانامون تموم شـــــــــــــــــــــد! بسی شادم! گوشیمم سالمه....دیگه خیلی هواشو دارم....دوستام یه لحظه دست بگیرن کلی سرشون غر میزنم که تورو خدا حواست باشه نیوفته....طرف فکر میکنه ندید بدیدم! ففر رفته یه همراه اول خریده که شماشو کسی نشناسه و بتونه راحت بهم sms بده...الان یه ماهی میشه! باورتون میشه هر روز میره ۱۰ تومن شارژ میخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقد مزرخرفه ها! چیز زیادی ندارم تعریف کنم! تازشم:کسی از هدیه خبر نداره؟؟؟ تازشم:قالب رو چیکار کنم؟؟ تازشم:حالا یادم اومـــــــــــد!جمعه شیراز یه برف حسابی اومد...منم همونطور که گفته بودم شنبه ادبیات امتحان داشتم....اما ندید بدید بازی درا ووردم و تا ظهر با همه فک و فامیل ریختیم پشت خونه ما برف بازی....(آخه ما پشت خونه یه جای اختصاصیه کوشولو داریم) بعدشم بس که برف خورده بود تو کلم تا شب سر درد داشتم....بابای نامردم که با بیل برف پرت میکردواسه من بیچاره تازشم:فرهاد خیلی کارت درسته! سلام. : من ففرم
(((الان ساعت ۸:۱۰ و یه نیم ساعتی میشه که مطلبم رو فرستادم . به همه پیوندامون اومدم...همرو خوندم اما نمیدونم چرا حس نظر دادن نداشتم. همتون رو دوس دارم. شرمنده ام به خدا.بااای)))
+تاریخ سه شنبه 25 دی1386ساعت 19:32
نویسنده پپر
|
|
|||||