|
سلام بخدا میدونم نامردم...خرم....دیوونم....بی معرفتم... اما خدایی دلم واستون کلی تنگ شده! اما واقعا رفتم تو درسا....حتی تو تماس با ففرم داریم صرفه جویی میکنیم..از ففر بپرسین! امسال واقعا سال سرنوشتم هست...پس شمام دعام کنین! اینقدم فحشم ندین میلاومتون فعلا + نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 19:41 توسط پریا |
سلام. خوبید؟ من خوبم پپری جونمم خوبه. نمیخوام اینجا حرف بزنم.. میدونید چرا؟ آخه خانوم طلا جونم میگه به دلائل نامعلوم تا اطلاع ثانوی حوصله وبلاگ رو ندارم!!! منم واسه همین میخوام یه جورایی اعتصاب کنم تا بلکه پپری جونم تحت تاثیر قرار بگیرن و باز ما رو ژقابل بدونن و تشریف بیارن به منزل خودشون... همین + نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 22:41 توسط پریا |
سلااااااااااااااااام سلااااااااام
وااااااااااااااااااااااااای خدا مرگم بده.(بگید انشالا) آره من بیشعور دیوونه یادم رفت بیام تو وبلاگ و واسه زن جونم تولد بگیرم... البته امروز تولدشه هاولی خب اینطوری که نمیشه.. به خدا خود پپر خانومی میدونه من این چند روز چه وضعیتی داشتم... وای پپر نازم ببخش من رو ... آها این رو هم داشت یادم میرفت: مرسی از همه شماهایی که به هر حال واسه انتخاب کادو کمکم کردید. از همگی ممنونم... اینم بگم که: امروز روز تولد پریاست و خانوادش ۵ شنبه واسش تولد گرفتن و من چهار شنبه اون هدیه ی ناقابل تولدش رو بهش دادم نمیدونم چی بگم!! ببخش رم منو. میدونم الان اینجا باید کلی شلوغ پلوغ باشه..! ولییییییی خب.....
تولدت مبارک خانووووومی جوووووونم.هسمله نازه گل گلی.. عسلی من.. نفس من .. زندگی من... تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک به خدا از خجالت میخوام برم....باااای + نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 10:15 توسط پریا |
کمکم کنید درست شد درست شد + نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386 12:5 توسط پریا |
سلاااااام سلاااام. خوبید که ؟!؟! الهی شکر.. منم خوبم..پپر خانومی جونمم خوبه... اول از همه بگذارید یه چیزی به پپر خانومی بگم: پپر جونم؟ خانوم گلم؟ میشه خواهش کنم شما روی این لینکی که میخوام بگذارم کلیک نکنی؟!؟! واااااای زندگیه من.....نفســـــــــــم........دوست دارم...
آهان داشت یادم میرفت میشه شما اینجا رو کمکم کنید بالارو کلیک کنید تا بهتون بگم... وای بچه ها تورو خدا یه دقیقه فقط وقتتون رو به من بدید...خب؟مرســـــــــــــــــــی. میدونستم قبول میکنید ممنونم.... نظراتتون رو هم همون جا بدید ممنون میشم...البته اینجارو هم باز میگذارم... + نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386 18:34 توسط پریا |
سلام عليكم! ماها هم خوبيم!!! فقط داريم كلي حرص ميخوريم واسه اين سفر! من و شري كه هنوز بليط نگرفتيم..ففر هم چند روز پيش با هزار زحمت يه هتل مناسب پيدا كرد بليط هم به زحمت گرفت حالا امروز ميگه بهم زنگ زدن گفتن بليط و هتل هر دو كنسل!!!! منكه ديگه امروز خيلي حرص خوردم... با ففر هم بد حرف زدم! خلاصه ديگه.... ازچي بگم؟؟؟ من خيلي بد اخلاق شدم!!!!!!! يه تصميم خيلي گنده واسه درس خوندن گرفتم...ميخوام ترم ۲ خيلي بتركونم!!!!!!!!!! ديگه... يه چيزي هست خيلي دلم ميخواد جديدنا! دلم يه آدم جديد ميخواد تو زندگيم ففر ميخواد ازم كه مطلب بريزم...اما خوب منكه حرفي ندارم! زنداداشم گفت شايد منم باهات بيام كيش!خيلي دوسش دارما...اما خب اگه بياد اونوقت ففر.....! كسي ميدونه هواي كيش الان چجوره؟؟؟؟؟؟سرده؟چي بپوشم خدا؟ آها بگم كي ميريم ايشالا....اول قرار بود ۱۸ تا ۲۲ بهمن باشه اما افتاد واسه ۲۲ تا ۲۶ احتمالا من همش رو نمونم...واسه مدرسه عذاب وجدان گرفتم! ديگه اينكه.....!!!!!! يه تنوع حسابي تو لباسام ميخوام! تنوع!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستون دارم ففر فعلا پی نوشت ۱:من با زن داداشم پایه هستم به خدا!همه چیز رو هم میدونه!....اما روم نمیشه!....اونوقت نیتونم راحت با ففر اینا برم بیرون پی نوشت ۲:نظرتون راجع به این غالب؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386 14:41 توسط پریا |
وااااااااااااااااا!!!!!!!!!
چرا دعوامون میکنییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تقصیر ففر هست که بد توضیح داده ها!!!!!!!!!!!!!!! اعصابم به کل به هم ریخت واسه فکرایی که کردین!!!!!!!!!!!! من دارم با دوستای خودم میرم کیش!!!!!!!! با مامان شری!!!!!! ففر هم گفت میخواد بیاد....با دوستش....برن هتل بگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واسه خودشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوکییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ ما اونجا در همون حد همدیگرو میبینیم که اینجا میدیدیم!!!!!!!!فقط مکانش فرق داره! مامانمم قراره در جریان باشه کاملا.... هیچ چیز واسه قایم کردن و هیچ چیز واسه ایراد گرفتن در این سفر نیست!!!!!! من خودم...ففر خودش! آهای آدم در کف مانده.....حرف دهنتو بفهم......!!وقتی هیچی از رابطه ی ما خبر نداری نیا اینجا ک.... شعر بنویس! هنوز بغض دارم.....اما خالی شدم....!
من!ففر: واقعاْ ممنونم به خاطر دلسوزی و نگرانی بعضی از شما دوستان و متاسفم به خاطر نظر یکی از بازدید کنندگان وبلاگ که خب شخصیت و البته دیدگاه خودشون به عشق رو گفتن... همین............ بارها گفتم: ما شاید عشقمون عشق اساطیری و داستانی نباشه اما دست کمی هم از اونا نداریم . تنها تفاوت ما زندگی کردن در قرن ۲۱. قرنی که ادمهایی مثل"در کف مانده" و امثال اون زیادن. ممنونم از همه شمتیی که عشق پاک مارو باور دارید .... تازشم:من پپر:سلام....ببخشید ازون همه خشونتی که به خرج دادم! مرسی که نگران ما شدین! + نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 18:45 توسط پریا |
سلاااااااااااااااااااااااااام. سلااااااااااااااااااااااااام خوبید؟ مگه خبر ندارید؟!؟!؟!؟! آره آره..من و پپر خانوم و شری دوستش میخوایم واسه ۴ روز بریم کیش عشقو حال و صفا سیتی...... خدامرگم بده... من وقت ندارم... امروز امتحان داشتم.فردا دارم.پس فردا هم دارم. من میرم.. ایشالا پپرجونم میاد کامل واستون توضیح میده ماجرارو.... + نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386 19:3 توسط پریا |
سلام سلام سلام.
شماها خوبید؟ با اجازتون ۳ تا از امتحاناتم رو تا الآن دادم که هر کدومشون یه مدلی شدن. یکی خیلی خوب...یکی بد...یکی متوسط. ولی خب به بعدی ها امیدوارم. یکی هم همین امروز دارم(۳:۰۰) توروخدا واسم دعا کنید..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وای نه! خدایا دارم میرم تو اون مدل حسی که وبلاگ نوشتنم نمیاد و حوصله وبلاگ رو ندارم... امید وارم که این حس لعنتی مقطعی و موقت باشه که اصلاْ دوسش ندارم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پپر؟پپرییییی؟ پپری جونم؟ آآآآآآآآآآآآآی دختر خانم آخه من چه طوری به تو حال کنم که من!فرهاد! دوست دارم... میفهمی؟ تو واسه خودمی. واسه فرهاد. دووووست دااااااااااارم مگه حالیت نیست دارم صدات میکنم؟ ========== میخوام برم....بای
پپرم:ففری چرا نظر غیر فعال بود؟؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386 11:13 توسط پریا |
سلام...
خوبین؟ اما دیگه سعی میکنیم زیاد بش گیر ندیم..نه؟ نیلووو یه خاطره از بچگیش تو محرم تعریف کرده منم هوس کردم بگم!کوشولو هست. ۴ سالم بود. هرشب مامانم رو مجبور میکردم ببرتم .. یه شب مامانم گفت من نمیتونم ببرمت(اینا رو من خودم خوب یادم نیست...مامانم واسم تعریف کرده) منم اون شب خیلی دلم میخواست برم تماشا...رفتم از داداش کوچیکه خواستم که بیاد بریم اون گفت نه خوابم میاد...بزرگه هم داشت درس میخوند....! مامانمم تو آشپز خونه....بابام؟؟؟؟نمیدونم کجا بوده! خلاصه منم زورم میگیره یه دختر کوچولوی ۴ ساله!!!!!!!!!!!! مامانم اینا هم فکر کردن که حالا من دیگه بیخیال شدم رفتم خوابیدم! بعد از یکی دو ساعت یکی در خونه رو میزنه....مامانم اینا میگن کیه این وقت شب؟؟؟ دور رو که باز میکنن پسر همسایه رو میبینن که با کلی نگرانی دست دخترشونو که چشماش پر اشکه مامانم: پسر همسایه:من بین جمعیت پیداش کردم دیدم شما باهاش نیستین فهمیدم گم شده! مامانم: من: (این همسایه با ما خیلی خوب بودن... همیشه منو به زور میبردن تو خونشون که سرگرم شن! خلاصه دیگه اون شب اگه این آقا مجتبی ما رو ندیده بود الان شما منو تحمل نمیکردین! ففر هم الان داشت راحت زندگیشو میکرد...بدون غصه! ولی خدایی فکر کن! اگه منو ندیده بودن معلوم نبود الان من کجا بودم و چه بلاهایی که به سرم نیومده بود خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرت! از ته قلبم میگم! الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر خدا شانس بهم داده...! میترسم! قربون خدا برم! تازشم:فرهاد چرا نمی فهمی دلم برات تنگگگگگگگگ شدهههههههههههه!بیا دیگه لا مصصصصصصب! تازشم:کلی lLLLLLLlllllLLLLLLLLLlllLLVVVvvvvvVVMMmmmMMM!خودت میدونی چیه! تازشم:خدارو شکر میکنم که الان هستم و تورو دارم فرهادم! تازشم:اصلاح میکنم....اون فرشته ی نجات( + نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 19:21 توسط پریا |
سلاااااام خانومی؟مریم بانو؟ساز؟نیلوفر؟پروشات؟مهدی؟....؟همگی خوبید؟ خب خدارو شکر... ما هم خوبیم ... آره دیگه بالآخره امتحانات ما هم بعد از یک هفته به تعویق افتادن فردا شروع میشه. وای خدا جون هرچی میخونم انگاری هیچی نخوندم. دیگه موندم چیکار کنم... از معدود دفعاتیه که واسه امتحانام استرس دارم. پیچیدم..!!!! چیزه زیادی واسه گفتن ندارم...فقط همین که ما خوبیم و امید واریم که همه ی شما عزیزان و همه اونایی که دوستشون دارید خوب باشید و شاد. دلم میخواد حرف بزنماااا!!!!!!نیمیاددددد..... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم که با هم بتونیم هرچه بهتر تو مسیر خوشبختیه زندگیه مشترکمون قدم بردارم. بای دوستان. درس دارم ... برم... بای
+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 19:8 توسط پریا |
آرهــــــــــــــه قالبمون خرابه!!!!!! اما من این قالب رو دوست داشتم...چرا اینطوریه؟؟؟؟؟؟ ..... اون مطلب آخریه چیز مهمی نبود.... در مورد درسا بود....! با هم حرف زدیم.... و تصمیم گرفتیم چون امسال سال بسیار سرنوشت سازیه دوتاییمون دیگه زیاد وقتمونو هدر ندیم و زیاد تل حرف نزنیم بچسبیم به درسا! مرسی از نگرانیتون مریم بانو جون و نیلو جون! ما دو تاییمون خوبیم... ففر شیرازه....خیلی وقته...اما هنوز فرصتی پیش نیومده ببینمش! امتحانامون تموم شـــــــــــــــــــــد! بسی شادم! گوشیمم سالمه....دیگه خیلی هواشو دارم....دوستام یه لحظه دست بگیرن کلی سرشون غر میزنم که تورو خدا حواست باشه نیوفته....طرف فکر میکنه ندید بدیدم! ففر رفته یه همراه اول خریده که شماشو کسی نشناسه و بتونه راحت بهم sms بده...الان یه ماهی میشه! باورتون میشه هر روز میره ۱۰ تومن شارژ میخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقد مزرخرفه ها! چیز زیادی ندارم تعریف کنم! تازشم:کسی از هدیه خبر نداره؟؟؟ تازشم:قالب رو چیکار کنم؟؟ تازشم:حالا یادم اومـــــــــــد!جمعه شیراز یه برف حسابی اومد...منم همونطور که گفته بودم شنبه ادبیات امتحان داشتم....اما ندید بدید بازی درا ووردم و تا ظهر با همه فک و فامیل ریختیم پشت خونه ما برف بازی....(آخه ما پشت خونه یه جای اختصاصیه کوشولو داریم) بعدشم بس که برف خورده بود تو کلم تا شب سر درد داشتم....بابای نامردم که با بیل برف پرت میکردواسه من بیچاره تازشم:فرهاد خیلی کارت درسته!
آخه الهی قربونت برم من که بارها و بارها گفتم که من هیچ وقت به هیچ دلیلی از تو گل نازم ناراحت نشدم و نخواهم شد. دلم میخواد به ابن حقیقت برسی... پریا جانم من عاشق تو هستم . هر طوری که باشی هر کاری که کنی و هر جا که باشی تنها همین یه جمله پاسخ منه : عشق من عاشقانه دوستت دارم. (اینقدر لذت میبرم وقتی کسی باور میکنه که من این رو از ته دلم میگم....!)
چه جالب تا اومدم این مطلب رو ریختم دیدم پپر گلی هم باز واسم حرف زده!!!(من خبر نداشتم) ـ-ـ--ـ--ـــ---ــ-ـ-ــ-ــ---ــ راستی سلااااام همه. خوفید که؟.... دیگه منم داره از همه شماها خوشم میاد... نه اینکه قبلاْ بدم میومدا!!نه... یعنی یه جورایی دارم بهتون عادت میکنم...
(((الان ساعت ۸:۱۰ و یه نیم ساعتی میشه که مطلبم رو فرستادم . به همه پیوندامون اومدم...همرو خوندم اما نمیدونم چرا حس نظر دادن نداشتم. همتون رو دوس دارم. شرمنده ام به خدا.بااای))) + نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 19:32 توسط پریا |
فرهادم شرمنده به خاطر امروز! امیدوارم فردا بتونم جوابتو بدم... گیجم! فعلا خودمم نمیدونم چه خبره واقعا! دعا کنین درست شه! + نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 15:30 توسط پریا |
سلااااام سلام. خوبید که انشا...؟ الهی شکر..ما هم خوبیم.
"مجبور نیستید همرو بخونیدا!! حوصلتون سر میره. داستان از ایجا شروع شد که فردا روزاز اولین برفی زمستون توی شیـــراز و در کل فارس صبح که با پپر جونم تماس گرفتم که خوب با هم گپی زده باشم عشقی رد و بدل کرده باشم فهمیدم که حال پپر خانومیم اصلاً خوب نیست. علت رو که جویا شدم گفت که همچین اتفاقی افتاده و حال خانومیه ما به شدت گرفتست. دیدن همچین وضعیتی هیچ وقت برام ممکن نبوده. پس تو اولین فرصت یه بلیط واسه شیراز گرفتم و بعد از چهار ساعت رسیدم شیراز. یه دو ساعتی از مسیر رو با گلی جونم میحرفیدم. بمیرم الهی، حالش کلی گرفته بود. بچم خورده بود تو ذوقش. خلاصه بگذریم..... رسیدم شیراز و قرارمون بر این شده بود من برم در خونه پپر اینا و گوشی رو ازش بگیرم. حالا اینکه با چه دردسری موفق به گرفتن گوشی از خانومی شدم بماند. (بمیرم الهی طفلک بچَم کلی استرس و ترس و نگرانی داشت) فرداش هم با پپر قرار گذاشتیم(همون روز قندیلی) تا گوشیه سوسولشو بهش بدم. گوشیَرو دادم و طرفای بود که 6 بو د که دیگه میخواستم برگردم، رفتم ترمینال و تا 8 اوتوبوس گیرم نیومد.8ی هم گیرم اومد یه 50 کیلومتری از شیراز که خارج شده بودیم آقا پلیس جلومون رو گرفت و گفت: نه!نه! از این به بعد راه مسدوده. ما هم برگشتیم و امروز ساعت 6 صبح حرکت کردیم به طرف این دیار غریب. بلآخره تموم شد این قصه ی خرابیه این گوشیه سوسول. بـــــــــــــــــــــــه، کلی مخ خوردما + نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 19:19 توسط پریا |
سلامممممممممممم! ففرم خوبه... همه چیز خوبه.. وای ولی خیلییییییی سردهــــــــــــــه!!!!!!!!دیروز ففر اومد دنبالم بریم یه جزوه بدم به شری دوتایی قندیل بستیم تا رسیدیم!!!!! از گوشیم بگم که بدجوری زده تو ذوقم.... دوشنبه صبح همینجوری خود به خود خاموش شد به هر کی میگفتم میگفت LCDیش سوخته...منم کلی حرص خوردم که به همین زودی خراب شده!!! به ففر خبر دادم اونم سریع السیر پاشد اومد شیراز...فکر کـــــــن!تو این امتحاناشون!بمیرم من این بنده خدا حدود ۲ هفته پیش بدجور از دستم ول شد تو اوج عصبانیت...داغون شد بیچاره...! خلاصه ففر با کلی زحمت اومد در خونمون دیگه ازون موقع کلی میترسم بهش دست بزنم...کلی هواشو دارم! ولی در کل خیلی سوسوله! کوزت جون اگه میخوای بخری باید خیلی مواظبش باشی چون خیلی حساس و ظریفه...ممکنه اذیتت کنه...به هرحال قیمتش ۲۵۰ تومن هست!ولی در کل گوشی خیلی خوشکلی هست منکه خیلی دوسش دارم! دیگه بگم.... امتحانامون شنبه تمومن....اینقد خوشحالم!!!!امروز امتحان تاریخ دارم...فردا زبان و شنبه ادبیات.... تاریخ رو تموم کردم...میام خونه میخوام شروع کنم ادبیات بخونم که جمعه راحت باشم.....زبان و هم که من کلا واسه امتحانای مدرسه هیچوقت زبان نخوندم و نخواهم خوووووووند!!!!!!! دیگه از چی بگم... آها بهتون نگفته بودم دخترخالم یه نینی خوردنی ناز گیرش اومد....دختره!اسمشو گداشتم آرا(بمعنی آراسته)....نمیدونم منکه خوشم نیومد از اسمش!!!ولی خیلی خوشکله نینیشون! خواهر زنداداشمم دیروز یه دختر گیرش اومد...بیچاره نینیش پاش شکست!با وجود اینه دکتر خیلی خوب بوده توی بیمارستان دنا هم بوده!!!! تازشم پسر عمم میخواد یه پسر گیرش بیاد! منم میخواااااااااااااااااااااام!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 11:6 توسط پریا |
سلام. خوبید همگی؟ ما خیلی دوستون داریما!میدونید که؟ آخه این چند سری آخری پپر و یه دو سه تا از شما دوستان گفته بودید که چرا وقتی مطلب میریزی نمیگی که ففری... منم این سری گفتم که! خب.... بیایم و شروع کنیم.... امتحانات من از ۲۴/۱۰ شروع میشه.... منم با اجازتون کلاسم امروز تموم شد... آماده شده بودم که حرکت کنم و بیام سمت شیراز... حتی سوار اتوبوسم شدم و خواستم که حرکت کنم ولی چه کنم که قسمت نبود... آخه میدونید چیه؟! اگه بیام شیراز خیلی نمیتون خوب درس بخونم.. قرار شد با دو تا از دوستام همین جا بمونیم و بخونیم. ...... نمیدونم چی دارم میگم.... بمیرم الهی واسه پپر.... هم اون و هم خودم کلی دلمون میخواست که من شیراز باشم........ اما نشد. یعنی صلاح رو در این دیدیم.. خـــــــــــــــب..... بگذریم... شماها چطورید؟خوبید که انشااله؟ هیچی دیگه! الآن داشتم با پپر حرف میزدم.به اونم گفتم که دارم علکی کله ی شماهارو میخورم. پس خودتون ببخشید. موفق باشید.... واسه ما هم دعا کنید.... ـــــــــــــــــــــــــ کریسمس مبارک باشه.... البته با کلاسش میشه تولد حضرت مسیحا(ع)... به هر حال مبارک
منم پپر!
اشکال نداره فدات شم...... با وجود اینکه دیشب دلم خیلی گرفت اما الان که بهش فکر میکنم میبینم خیلی کارت درست بود مرسی که به فکر آیندمونی عزیزم....! به مامانم بگم کف میکنه...! با این پشتکاری که من از تو میبینم حتما امتحاناتو خوب میدی قربونت برم! درست بر عکس منی تو! تازشم:این و ادامه مطلب خودت نوشتم که همینجا نظراتو بگیری که بعد نگی من بلافاصله بعد از تو مطلب میریزم که هیشکی به تو نظر نده! تازشم:چرا گاهی آدما یه عکس العمل غیر منتظره واسه محبتی که بهشون میکنی نشون میدن؟؟؟؟ تازشم:تصمیم گرفتم ازین به بعد واسه خودم زندگی کنم و به اطرافیا زیاد اهمیت ندم که بخوام زیاد اذیت شم و اذیتشون کنم!... (ففراستثنا! تازشم:دوستون دارم! + نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 20:15 توسط پریا |
سلام سلامممممممم چقدر وقته نیومدما!!!!! دیروز اومدم یه مطلب بریزم اما هرچی زدم ثبت شه بلاگفا گفت به علت ترافیک و این حرفا نمیشه! الانم باید زودی برم که فردا امتحان فیزیک دارم! درسامون سختن بخدا..... دعا کنین واسمون..هم من هم ففر...! تازشم:گوشیمو خاموش کردم دادم مامانم که تو ایام امتحانات شیطونه گولم نزنه! تازشم:ففر خیلی مهربونه! تازشم:این مطلب قبلی ففر نوشته بود....نمیدونم چش بوده!..من خوبم!اونم خوبه! تازشم:منو ببخشین این همه دیر میام و نمیرسم تند تند بهتون سر بزنم!....ایشالا بعد از امتحانام میترکونم باز! تازشم:یادتون نره واسه امتحانا مون دعا کنین! + نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 10:20 توسط پریا |
کلی مطلب نوشتم. خوشم نیومد. پاکش کردم سلام. خوبید؟ خداحافظ. شده تا حالا یه چیزی ذهنتون رو مشغول کنه خودتونم ندونید چیه؟!؟! منم الآن اینطوریم. بای + نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386 17:19 توسط پریا |
سلام به همه دوستان انشاا... که همگی خوبید؟ خیلی خیلی باید ما رو و البته بیشتر من رو ببخشید که اینقدر دیر به دبر میام اینجا! اینم که الآن اومدم اینجا و گفتم گور بابای درس واسه اینه که امروز که با پپر جونم میحرفیدم متوجه شدم که خیلی از این ماجرا که من اینجا نمیام ناراحته، واسه همینم به خاطر اینکه به گل خانومم نشون بدم که دوسش دارم و این وبلاگ واسم کلی اهمیت داره اومدم اینجا و مخ شما رو میخورم.. آها! اینو داشت یادم میرفت.. بالآخره گل خانوم گوشی موبشو عوض کرد و یکی از اون دغدغه های ذهنیش که داشت و حالشو میگرفت حل شد. یه گوشیه sonyericson s500....رنگ بنفش. گوشی خوشکلیه،کلیم دوسش داره، از منم بیشتر. ممممم!؟ تا امروز کلی حرف داشتما! یادم رفت. آها! اولاً پیشا پیش از طرف خودم و همسر گلم عید قربان رو به همتون تبریک میگم. دوماً شب یلداتون مبارک و پایدار، ایشالا که خوش بگذرونید. سوماً پپر همه چیز منه و دوسش دارم، کسی حرفی داره؟ وای پپر امروز سگی عاشقتم. کی میتونه اینو بفهمه؟ پپرم همه هستیه من تویی.(این پاراگراف یکم خصوصی بود) خب دیگه من برم. تورو خدا اگر به ابن وبلاگ یر میزنید یه نظر بدید تا ما هم خوشحال بشیم که 2،3 نفر تو این دنیا به ما اهمیت میدن!!! قلباتون عاشق دلاتون شاد لباتون خندون + نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 15:5 توسط پریا |
هنوزم ... نمیدونم چرا این چند روز همه چیز دست تو دست هم داده که منو داغون کنه؟؟؟؟ امروز مسابقه علمی داشتیم...ساعت ۱۲ تا ۲ مدرسه بودم....خوب خداروشکر...فکر کنم بتونم با نمره های این آبرو اون نمره قبلیا رو بخرم....مدرسه که هستم کمتر تو فکر مشکلات میرم...نمیدونم چرا؟! چقد دلم واسه این شکلکا تنگ شده....اما اصن حسشونو ندارم! جدیدا یه موضوع دیگه پیدا کردم واسه اعصاب خرد کردن خودم.....دلم گوشی جدید میخواد! تاکی باید این گوشی که مال داداشم بوده و به سلیقه خودم نیست رو تحمل کنم خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم تنوع میخواد خب!!!!! مامان اینا هم هی محدودم میکنن که اگه معدلت از فلان نمره بیشتر شدی و فلانجا top student شدی برات هر چی بخوای میگیرم اینقد بدم میاد واسم تو کاری شرط بذارن!!!!!!منم گفتم به درک...میخوام که نگیرین..حالا چیچیم تو زندگیم باب میلم هست که اینم باشه؟؟؟اینم رو اونای دیگه! .... من با ففل بد نیستم..چرا این فکر رو میکنین؟؟؟؟؟خیلی تحملم میکنه...من همش قهر میکنم.... چیکار کنم؟؟؟؟دست خودم نیست!
دلم توجه میخواد! اینطوری نمیخوام!!!!!!! (خدایا چقد بهونه گیر شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386 16:52 توسط پریا |
چی بگم؟؟
همه چیز گفته شده! همه رو سر اولین نفری که دیدم خالی کردم! واقعا دارم داغون میشم.... نمیدونم کیم....هدفم چیه...علاقم چیه...چه جور آدمیم...اطرافیام رو نمیشناسم...بعضیاشون اعصابم رو بهم میریزن...تو مدرسه بچه هایی که همش ساز مخالف میزنن! یا اینکه هر کار واسشون میکنی بازم طلب کارن...یا اینکه اینقد آدما غرور دارن... چرا بعضیا زورشون میاد به بقیه کمک کنن یا دوست باشن با هم ...پایه ی هم باشن با هم جور باشن!رفیق باشن دیگه! همه نامردن..... هرکس میخواد فقط خودش جلو بره... و تو همین اوضاع من دقیقا بر عکس اینام.... دوس دارم همرو دوس داشته باشم و همه منو دوس داشته باشن...با همه صمیمی باشم...به همه کمک کنم... به همه عشق بورزم.. ... حس میکنم با اینکارام همه فکر میکنن من دیوونم! آدما....من اگه میگم دوستون دارم واقعا دوستون دارم.... از ته قلبم حرف میزنم... دلیل نداره بخوام الکی ابراز علاقه کنمممممممممممممم بعضی وقتا از همتون بدم میاد... همتون خستم میکنین .. بهمم میریزن..
از بحث خارج شدم!اینا یه قسمت از حرفام بود... خب این مسلمه که خب از درس و همه چیزم داغونم....بخونم و نخونم نمره هام افتضاحه...چی کار کنم.....شدیدا depress شدم...کمک! مامانم جدیدا درکم نمیکنه....اینم خرابم میکنه.... حوصله خونه و مدرسه ندارم..دلم سفر میخواد...دریا میخواد....نمیدونم چرا تنهاییی دلم میخواد!(شرمنده ففلم) من خودم رو نمیشناسم.... یکی به من میگه چجوری خودم رو بشناسم؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت۱:اصل مطلب جا موند ....اون درخواست من از ففل واسه این بود که تو این یه مدت بتونم آروم شم...یکم مشکلات خودم رو کمتر کرده باشم..بکم آرومتر شده باشم...بفهمم چی میخوام...و اینکه ففلم رو زیاد ناراحت نکن با این اعصاب خردیا... پی نوشت ۲:ففل از اول نوشتنم باهام بود اصن نذاشت تمرکز نداشتم...دلم میخواس جیغ بزنم... *ببین ففل.. سگ شدم....ناراحتت میکنم...تحمل هیچی رو ندارم!* پی نوشت ۳: دوستان اون حرفا مخاطب نداشتا یکم دلم پر بود از کسایی که آزارم میدن... جالب اینجاس که شخص خاصی نیست...کلی میگم! پی نوشت ۴:تورو خدا غرور نداشته باشین! + نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 18:47 توسط پریا |
بی مقدمه شروع میکنم چون هم خودم راحت ترم هم خودش اینطور خواسته
آخ که الهی قربونش برم من. پریشب(۱شنبه شب) قرار بود من و پپر و هومن و شهرزاد با هم بریم تئاتر یوسف و زلیخا.. این تئاتر مال همون گروهی بود که تئاتر عاشقانه های سیاوششون رو دیده بودیم و البته راضی. قرار شده بود که هومن واسه خرید بلیط اقدام کنه که متوجه شده بود که اون شب تئاتر نیستشو شب شهادت و این حرفا.. کلی خورد تو ذوقمون. آخه میدونید؟ پس رفتیم سینما واسه دیدن فیلم توفیق اجباری..... بگذریم.. دارم چرت و پرت میگم.. اینا همه بهونه بودن تا از دیشب بگم: سینما رفتنمون با همه خوبیاش و با پپرم بودنش گذشت. توی راه که میرفتیم کلی دلم گرفته بود. پپر پرسید چیه؟ گفتم از همین الآن دیم تنگیده..گفت: فردا رو که داریم! میدونید؟!؟ الآن یه ۴هفته ای میشه که من و پپر ۲شنبه ها همدیگرو میبینیم. یعنی من میرم در کلاس دنبالشو از ترس این که تو خیابونا بهمون گیر ندن میریم خونه....آخه تجربه تلخ گیر دادن از طرف حکمرانان قانون رو داریم... به هر حال... من رفتم در کلاس پپر اینا و پپرم کلاسش توم شد.. اولش لبخند داشت ولی به محض اینکه سوار ماشین شد و خواستیم بریم سمت خونه گفت: فرهاد: نریم خونه. من میترسم. دلم شور میزنه!!! هر طوری که بود راضی شد تا بیاد. (یه وقت خیالای بد نکنیدا! گفته باشم...!) رفتیم خونه.... پپر رفت و یه گوشه روی مبل نشسته بود.. منم تقریباْ کنارش بودم. به خدا یادم نمیاد بهونم چی بود اما مثل همیشه نزدیک شدم که خواسم پپر رو ببوسم یکم متوجه یه ناراحتی تو چهره ی پپر شدم... بروی خودم نیاوردم و لبم رو بردم سمت گوشش و یکم با گوشش بازی کردم...(کسایی که این پست رو میخونید جنبه داشته باشید و پاک به مسئاله نگاه کنید) من دیگه رو مبل نبودم.پائین پاهاش نشسته بودم که متوجه یه حلقه ای کوچلو از مروارید اشک تو چشماش شدم... -پپر؟ چیه عزیزم؟ها؟ خوبی؟ ((بلند شدم و کنارش نشستم)) ف: چیه گلم؟ چیزی شده؟ پ: فرهاد؟ از همه چیزم بدم میاد....!!!!!!!!!!!! ف: ...................... ... ............. ....................... ................... ...... ...................................... ..... ..................... ................ ......... .. ................ و...... ................. ... ............................... ...... .......................... .................... .................. نمیاد گلم. حرفام نمیاد. بازم قفل کردم.
میدونید؟ پپر دیروز بعد از اینکه از بعضی از کرده هاش ابراز پشیمونی کرد و متاسف از بعض کرده ها و نکرده هاش بود از من خواست که: از من خواست که اگر میشه یه مدت ارتباط بینمون کم و یا شاید قطع بشه...! دلیلش رو که پرسیدم گفت مبخوام یکم خودم باشم.. یکم تنها باشم... من مات و مبهوت بودم.. نظر من رو که خواست اول مونده بودم چی بگم... قبول کردم.گفتم هرچی تو بخوای عزیزم... آخه وقتی این خواسته ی همه هستیه منه دیگه چی دارم که بگم!!؟ میدونید؟ گفت اگر تو نبودی هر بلایی که میخواستم میتونستم سر خودم بیارم.. اول درست حسابی منظورش رو نفهمیدم.. یه چیزایی برداشت کردم که اون رو هم امروز پای تلفن بهش گفتم.. نمیدونم چی باعث شده که گل من همچین خواسته و یا در خواستی داشته باشه! پپر الان هنگ کرم حرفام بازم پریدن.. میرم اگر شد فردا میام.ایشالا که تا فردا خودتم میای و کاملاْ توضیح میدی... راستش معدمم داره اذیتم میکنه.حال نشستن رو ندارم. شاید اگر الآن خونه بودم کلی گریه میکدم و اشک میریختم. اما جون سروش حرفمم نمیاد. پپر دوست دارم.........بااااااااااااااااااااااااااااااااااای ــــــــــــــــــــــــــمعدم ((راستی من ففر بودم))
ببخشید دوستان من یکم غیرتیم پس لطفاْ بعضی ها حواسشون به مدل نظر دادناشون باشه. واسه این پست نمیگما! واسه پست قبلی کلاْ میگم. تورو خدا ناراحت نشید یه وقتا....!>>م ه د ی<<
+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 13:8 توسط پریا |
ميگمااااااا!!!! ... امشب دلم كشيده تعريف كنم.... از كجا شروع كنم خدا؟؟؟؟ .... ......ففل از اقوام دختر خاله ي منه!!!!يه دختر خاله ي .... صفتي نميتونم براش پيدا كنم...اما هر چي هست بده!!! كه من هيچ وقت نتونستم باهاش خوب باشم! خلاصه يكي از شباي تابستون2 سال پيش كه من تو اينترنت داشتم ول ميگشتم ديدم كه اين دختر خاله ي گرامي ما هم آدم بيكار هر كاري ميكنه! من شروع كردم با ففل چت كردن...يكم خلاصه تر بگم...اون شب اول گذشت..يكي 2 ساعت چت كرديما...از فرداش دختر خالم گفت كه ببين پريا با فرهاد خوب صحبت كن تورو خداها...گفتم چطور؟اينكه منو نميشناسه ازون به بعد ديگه بعنوان خود پريا با ففل چت كرديم...حرفامون خيلي عادي بود.... مثه 2 تا دوست... اما اين چتا كمكم عادت شد!!! اين يكشنبه ها كشيده شد به ساعت 4 و 5 هر روز صبح...قبل از مدرسه!!!!!! هر روز ساعتا رو كوك ميكرديم واسه ساعت 4!!! فكر كنم 11 بهمن بود كه ففل واسه اولين بار ابراز علاقه كرد!!!! چطوریش خیلی خنده ست و واسه بار اول در روز ۱۱ اسفند ففل رو بیرون از خونه ملاقات کردم... من و دوستم داشتیم میرفتیم بیرون..اونم تا فهمید خودشو جل کرد اصلاح میکنم ایشونم تا فهمیدن قدم بر چشم ما نهادن! دیگه نمیدونم چی بگم...این بیرون رفتنا ۲-۳ بار دیگه تکرار شد.... وایییی دختر خالم!!!!!! اولین باری که ففل بهش گفته بود منو دوس داره اومد خونه ما یه قشقرقی به پا کرد که نگو.... منم فقط میخندیدم به این بیچاره..آخه اون فکر میکنه که فقط ففل منو دوس داره و ازین رابطه بی خبره!اولش که بهم گفت من یه قیا فه اینجوری بعدم كه خودم رو زدم به اون راه كه يعني من از همه چي بيخبرم به جون تو!!!!! ففل؟؟؟؟ ادامه با تو؟؟؟؟؟؟ اصن ادامه داره؟؟ نه ديگه همين! دوسش ندارم! آها اوکی شد....همین دیگه!!! تازشم:دلم تنگ شده!چرا آپ نمیکنین دخترا؟؟؟؟ تازشم:پخخخخخخخخخخخخ....(به ففل تازشم:امروز یه چیزی از مامانم شنیدم فکم باز مونده! ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386 19:47 توسط پریا |
سلام دوستااااااااااااان
خوبین؟؟؟؟ آخ که چقد دلم واسه آپیدن تنگ شده بود....مطلبای ففلمو خوندیییین؟ میبینم که کسیم زیاد به ما سر نزده ببینه ما زنده ایم؟؟؟؟نیستیم؟؟؟مرسی ازونایی که سر زدن! تا یادم نرفته بگم....این مطلی آخریه ففر رو زیاد جدی نگیرین.....دیروز یکم ۲باره نامردی کردم و لوس بازی در اووردم...اما مثه همیشه ففرم جدی گرفت!!! من کلی تعریف داشتما....اما الان نمیدونم چی بگم.... ففل این هفته نیومد شیراز!!!!به خاطر جاده های سالمی که ماشالا این استان داره و راننده های محتاطی که داره بهشون این اجازه داده نشد! امروز واسه بار اول بارون اومد.......!!!!!!!!!صبح که از خواب پاشدم صدای برخورد قطره هاش به شیشه میومد دیگه از چی بگم؟؟؟؟؟ مامانم الان اومد گفت:پریااا؟؟؟ من: راهنمایی که بودیم همش دوستامون مسخرمون میکردن از درس خوندن زیادووو حالا... شری اونروز داشت نصیحتم میکرد میگفت منم از یه لحاظایی به داداش بزرگت حق میدم.... یادم که میاد راهنمایی که بودم هر روز بلا استثنا ساعت ۳ و۴ صبح بیدار بودم درس میخوندم.... رتبه هام تو مسابقه علمیا از ۵ ام پایین تر نشده بود! ... دارم با فرهاد حرف میزنم...زیاد نمیفهمم چی دارم مینویسم! تازشم:خواب خانومی رو دیدم!!!!! تازشم:بابا به خدا این همه تحولم نگیرین من شرمنده میشم والا......ففل تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟ تازشم:از وقتی ففل پاشو گذاشته اینجا ماشالا به یاری همه تونستم نشون بدم که از عهده ی ساختن یه وبلاگ خوب بر اومدم تازشم: + نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386 15:21 توسط پریا |
لعنت به من این که چرا رو نمیدونم... فقط : لعنت به من + نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386 14:39 توسط پریا |
|
| ||||||