|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
||
| سلام...خوبین؟؟؟
اول جواب کوچولو جونم رو بدم... من خودمم قبول دارم که هنوز خیلی زوده که بخوام وارد مسایل عشقی بشم و اینا... مخصوصا اینکه الان تو سنیم که باید همش شیطونی کنم و بی خیال دنیا و مشکلاتش باشم... اصن حرف داداشمم از اول همین بود که تو هنوز بچه ایی و تصمیماتت بچه گونست و اینا.... اما من دیدم نسبت به این قضایا چیزه دیگه اییه!!!!.... اول اینکه عزیزم رو هیچ وقت دوست پسر خودم ندونستم.....یعنی مدل این دوستیای این روزا که از رو شیطونیو وقت پر کردنه و دو طرف زود به هم میزنن... من وففل(اسم اختصاریشه اما بعد از یه مدت که صمیمی تر شدیم هر وقت من یا اون دلمون میگرفت میومدیم واسه هم دردودل میکردیم....مثه دو تا دوست...مثه من و شری...!!! اینا باعث شد که خیلی نزدیک تر بشیم تا جایی که دلمون واسه هم تنگ میشد و یه جورایی به هم عادت کردیم... حتی روزایی که من مدرسه ام ساعت ۷ صبح بود...ساعتامونو کوک میکردیم رو ۵ که با هم چت کنیم چه روزایی بود...واقعا بچه بودم...در واقع بچه بودیم...هنوزم هستیما....!!! این روزا بود که داداشم ازینکه ساعت ۵ بیدار میشم تعجب کرده بودو بعد از یه سری عملیات سرک کشیدن تو کارای من فهمید که من چکار میکنم و برای بار اول به من اخطار داد که ادامه ندم.... (تا حالا ۳ بار بهم اخطار داده خلاصه یعنی میخوام اینو بگم که الک الکی همدیگرو ندیدیم از قیافه همدیگه خوشمون بیادو بهم شماره بدیم....اون روزایی که با هم ساعت ۵ صبح چت میکردیم اگه یه بار من میگفتم نمیتونم بیام ففل به هیچ غنوان قبول نمیکردو خودشو میکشت تا من on شم... یا اگه ففل ۵ min دیر میومد انقد بی طاقت میشدم که میبستمش به فحش.... بعدم که یه روز به صورت خیلی خیلی اتفاقی!!!!!!!!!!!!!!!!!! جدی تر شد.. ففل به من شماره اتاقشو off گذاشته بود...نمیدونم چرا اینقد اون روز ترسیدم .خیلی بی رحمانه قبول نکردم وگفتم که ما فامیلیم و من دوس ندارم و نمیتونم خطرشو به جون بخرم و نمیخوام کسی بفهمه و ازینا...ففلم هیچ اصرار نکرد و گفت حق با منه!!!! اما یه روز چون اینترنتم قطع بودو میدونستم ففل فرداش آن میشه و ببینه من نیومدم ناراحت میشه باید هرجور بود بش خبر میدادم و راهی به جز زنگ زدن نداشتم اجبارا صداش میلرزید بچم.... ازون موقع بود که زنگیدنم عادی شد بینمون!!!! خلاصه....اینه که من بخدا نخواستم از الان وارد این مسایل بشم و هی بخوام شعر عاشقونه بنویسم واینا...اما شد دیگه بهم عادت کردیم....دست خودمون نبود که!!!! البته منم چند بار خودم تصمیم گرفتم اون اولا چون به درسم خیلی لطمه خورده بود رابطه کمتر شه تا دوتامون خوب درسامونو بخونیم..اما نشد دیگه...شری که از ففل خبر داشت بهم میگفت اون خیلی داغونه منم دلم طاقت نیوورد.... درضمن منم عین بچه ننه ها طاقت نیاوردم ورفتم زود همه چیو کف دست مامان جونم گذاشتم....! اونم بعدازینکه کلی روش کار کردم و کم کم ففل وشناخت و ازش خوشش اومد این موضوع رو قبول کرد ففل خانَم تا فهمید من به مامانم گفتم اونم رفت همه چیو گذاشت کف دست مامانش بعدم کلی ازم فحش خورد خلاصه اینجوری بود که ۲ تا کوشولو واسه همدیگه عشقولانه دروکردن!!!! آخرشم هنوز کلاغه به خونش نرسیده.. انگشتام درد گرفت.... منکه هنوز به آپ کردنای طولانی عادت ندارم.... انقد طولانی شده که نمیدونم چی نوشتم فقط خدا کنه بی ربط نباشه....تحملم کنین دیگه
+تاریخ یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:21
نویسنده پپر
|
سلام....
واقعا مرسی ازین همه لطفی که به من دارین... همش میام میبینم ماشاا... نظرات داره از سرو روی این وبلاگ میباره کلی ذوق میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!! به خدا دیگه نا امید شدم..... یکم دیگه سعی میکنم اگه بازم مشتریای اینجا زیاد نشد وبلاگ و تعطیل میکنم... موندم تو اینکه مردم چیکار میکنن وبلاگاشون پر طرفدار میشه... بگذریم.... دیشب واسه باره اول خونه شری اینا(یکی از دوستام) خوابیدم تا ساعت ۵ مدرسه بودم...اینقد خوشال بودممممممممم تو مدرسه این مدلی ازینکه بابام اجازه داده بود تعجب کردم...بیچاره فکر کنم دلش برام سوخت... آخه این دوستم مامانش رفته بود ارمنستان باباشم دبی...یه داداش ۲-۳ سال کوچیکتر از خودسم بیشتر نداره...بعد چون تنها میشد مامانش زنگ زد اجازمو از مامان اینا گرفت...مامانم تو رودر بایستی موندو قبول کرد خلاصه من و ۲ تا دیگه از دوستام رفتیم اونجاهو کلی کیفیدیم.. البته خاله ی شری اومده پیشمون اما باز راحت بودیم و خوش گذشت... منم از موقعیت استفاده کردم و کلی با عزیزم حرفیدم و اس ام اس دادیم... البته حسابیم که حرف نزدم یه کلمه با اینور حرف میزدم یه کلمه با اونور و هی هره میدادیم... نمیدونم عزیزم چطوری تحملم کرد حالا اگه من بودم ۱۰ بار قهر کرده بودم خلاصه کلی خندیدیمو فیلم دیدیمو حرفیدیم تا خوابمون برد.... صبحم از سر اجبار ساعت ۹ بیدار شدیم آخه ۱۱ کلاس داشتیم.... بعدم من به خودم اومدم ودیدم بههههههههههههههههههههه!!!! دیشت اس ام اس ترکوندم!!!!! فهمید....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خطراشو به جون بخرم...نمیدونم چرا گاهی اینقد میترسم.... خدا خودش کمکم کنه.... شماهام اینقد دل منو نشکونین.....حداقل یه راهنمایی بکنین! حالا برم یکم درس بخونم دیروز تا حالا ول گشتم!!!!!!
+تاریخ جمعه 27 مهر1386ساعت 16:7
نویسنده پپر
|
سلام سلام..
خوبین؟؟ من خوبم عزیزمم خوبه.... الان کلی خوشحالم چون یه منبع خوب اسمایلی پیدا کردم بعد چون زیاد ذوقشو دارم ممکنه یه کم بی جنبه بازی و ندید پدید بازی درارم به بزرگی خودتون ببخشین.... الان که من اینجا با خیال راحت نشستم ۳ تا امتحان دارم که فقط یکیو خوندم نمیدونم چرا اینجا حرفم نمیاد..!!!!! شاید چون هنوز بهش عادت نکردم!!!! ایشالا زودتر اینجا رو واسه عزیزم آماده کنم بیارم بخونه من یه وبلاگ شلوووووووووووغ دوس میدارررررررررم پس نظر یادتون نره....
+تاریخ سه شنبه 24 مهر1386ساعت 9:37
نویسنده پپر
|
سلام سلاااااام!
خوبین همه؟؟ خوشین؟؟؟ عیدتون مبارک!!!!!! نماز روزه هاتون قبول باشه... با تعطیلی دیروز کیف کردین؟؟؟؟ من که کلی ذوقیدم!!! خوب حالا تا سر حالم یکم از خودم بگم... من اسمم پریاست بعضیا پپر صدام میکنن...۱۶ سالمه..بهمن میشه ۱۷ سالم! کلاس سوم دبیرستان رشته ریاضی!(دارم همه زندگیمو میگم خونواده و آخرین فرزند(ته تغاری یه عزیز رو هم خیلیییییییییییییییییییییی دوس دارم...خیلی... خارج از بحث:اعصابم خرد شد به خدا...میخوام یه توضیح در مورد وبلاگ بذارم اون بالا نمیشه خلاصه میگفتم ...عزیزمو(ترجیح میدم اسمشو نیارم اما من یه روز زد به کلم و رفتم همه چیزو به داداش بزرگه گفتم اونم اینجوری فهمیده بود و کلی نشست و کلی مهربون باهام حرف زدو آخر کار با اون اخلاق جدیش گفت که دیگه حق نداری ادامه بدی(وقتی جدی میشه دیگه به هیچ چیز گوش نمیده و حرف حرف خودشه!)..منم اینجوری توصیفی نداشت الانم به خاطر مدرسه ها سرم شلوغ شده و تقریبا آروم شدم...و اینکه ما تقریبا زیر میزی از هم باخبریم دو سال از با هم بودنمون میگذره یعنی الان سال سومه...خوب مسلما خیلی با هم خاطره داریم ...کلی خاطره های خوب..هیچ وقت عزیزم نذاشت بد بشه!!!!هیچ وقت با هم دعوا نکردیم همیشه من بد اخلاق بودم اما اون کلی صبور بودو منو آروم میکرد! قربونش برررررررررررررررم من!!!!! عزیز دلم دوست دارم! می عشقولمت! خوب دیگه جو نگیرتم مواظب خودتون باشین دوستای خوبم.. داداشی این ورا پیدات نمیشه!!! بیا پیشمون بابای
+تاریخ یکشنبه 22 مهر1386ساعت 16:17
نویسنده پپر
|
سلام...
خوب واسه شروع کار خوب بود! ۲نظر...یعنی دوتا دوست خوب!!! ایشالا بعدا بیشترم میشه!!! مگه نه؟ من الانم وقت ندارم از خودم بگم... ایشالا سر فرصت کامل همه چیزو میگم.. مریم جون ای دی من papari1991 هست! ممنون از کمکت عزیزم الانم کافی نتم یه پسره این بغل نشسته فضولی میکنه!!!هر چیم چپ چپ نگاش میکنم از رو نمیره که!!!!!!
اوکی عزیزای دلم برم که الان کلاسم شروع میشه!!!! خوش باشین مواظب خودتون باشین تا برگردم! نظرم یادتون نره بای
+تاریخ سه شنبه 17 مهر1386ساعت 17:8
نویسنده پپر
|
سلاااااااااااام!
بلاخره منم یه وبلاگ واسه خودم ساختم!!!!! همیشه از خوندن وبلاگای دیگرون لذت میبردم..اما کم کم زد به کلم که چرا خودم وبلاگ نسازم...؟ یه وبلاگ شریکی داشتم...به دلایلی که بعدا میگم دیگه نمیتونم اونجا بنویسم.... دارم کلی ذوق میکنم م م م م ! خدا کنه شمام با نظراتون به من اینجا روحیه بدین.... یه وبلاگ شلوغ و پر هیجان میخواااااااااااااام! راستی من نه بلدم چطوری غالب عوض کنم نه ازین شکلک جدیدا بلدم!!!!!! کی کمکم میکنه؟؟؟؟؟؟؟ تازه اسم وبلاگمم میخواسم بشه papari1991! نمیدونم چرا iاش جا افتاد!!! کلی غصه خوردم فعلا برم یکم به درسا برسم تا از همین اول پر حرفی نکردم!!!! میبینمتون دوستای عزیز!
مواظب خودتون باشین تا برگردم! بابای
+تاریخ یکشنبه 15 مهر1386ساعت 17:38
نویسنده پپر
|
|
||