|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
||
| سلام به همه دوستان انشاا... که همگی خوبید؟ خیلی خیلی باید ما رو و البته بیشتر من رو ببخشید که اینقدر دیر به دبر میام اینجا! اینم که الآن اومدم اینجا و گفتم گور بابای درس واسه اینه که امروز که با پپر جونم میحرفیدم متوجه شدم که خیلی از این ماجرا که من اینجا نمیام ناراحته، واسه همینم به خاطر اینکه به گل خانومم نشون بدم که دوسش دارم و این وبلاگ واسم کلی اهمیت داره اومدم اینجا و مخ شما رو میخورم.. آها! اینو داشت یادم میرفت.. بالآخره گل خانوم گوشی موبشو عوض کرد و یکی از اون دغدغه های ذهنیش که داشت و حالشو میگرفت حل شد. یه گوشیه sonyericson s500....رنگ بنفش. گوشی خوشکلیه،کلیم دوسش داره، از منم بیشتر. ممممم!؟ تا امروز کلی حرف داشتما! یادم رفت. آها! اولاً پیشا پیش از طرف خودم و همسر گلم عید قربان رو به همتون تبریک میگم. دوماً شب یلداتون مبارک و پایدار، ایشالا که خوش بگذرونید. سوماً پپر همه چیز منه و دوسش دارم، کسی حرفی داره؟ وای پپر امروز سگی عاشقتم. کی میتونه اینو بفهمه؟ پپرم همه هستیه من تویی.(این پاراگراف یکم خصوصی بود) خب دیگه من برم. تورو خدا اگر به ابن وبلاگ یر میزنید یه نظر بدید تا ما هم خوشحال بشیم که 2،3 نفر تو این دنیا به ما اهمیت میدن!!! قلباتون عاشق دلاتون شاد لباتون خندون
+تاریخ پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 15:5
نویسنده پپر
|
هنوزم ...
نمیدونم چرا این چند روز همه چیز دست تو دست هم داده که منو داغون کنه؟؟؟؟ امروز مسابقه علمی داشتیم...ساعت ۱۲ تا ۲ مدرسه بودم....خوب خداروشکر...فکر کنم بتونم با نمره های این آبرو اون نمره قبلیا رو بخرم....مدرسه که هستم کمتر تو فکر مشکلات میرم...نمیدونم چرا؟! چقد دلم واسه این شکلکا تنگ شده....اما اصن حسشونو ندارم! جدیدا یه موضوع دیگه پیدا کردم واسه اعصاب خرد کردن خودم.....دلم گوشی جدید میخواد! تاکی باید این گوشی که مال داداشم بوده و به سلیقه خودم نیست رو تحمل کنم خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم تنوع میخواد خب!!!!! مامان اینا هم هی محدودم میکنن که اگه معدلت از فلان نمره بیشتر شدی و فلانجا top student شدی برات هر چی بخوای میگیرم اینقد بدم میاد واسم تو کاری شرط بذارن!!!!!!منم گفتم به درک...میخوام که نگیرین..حالا چیچیم تو زندگیم باب میلم هست که اینم باشه؟؟؟اینم رو اونای دیگه! .... من با ففل بد نیستم..چرا این فکر رو میکنین؟؟؟؟؟خیلی تحملم میکنه...من همش قهر میکنم.... چیکار کنم؟؟؟؟دست خودم نیست!
دلم توجه میخواد! اینطوری نمیخوام!!!!!!! (خدایا چقد بهونه گیر شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+تاریخ پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 16:52
نویسنده پپر
|
چی بگم؟؟
همه چیز گفته شده! همه رو سر اولین نفری که دیدم خالی کردم! واقعا دارم داغون میشم.... نمیدونم کیم....هدفم چیه...علاقم چیه...چه جور آدمیم...اطرافیام رو نمیشناسم...بعضیاشون اعصابم رو بهم میریزن...تو مدرسه بچه هایی که همش ساز مخالف میزنن! یا اینکه هر کار واسشون میکنی بازم طلب کارن...یا اینکه اینقد آدما غرور دارن... چرا بعضیا زورشون میاد به بقیه کمک کنن یا دوست باشن با هم ...پایه ی هم باشن با هم جور باشن!رفیق باشن دیگه! همه نامردن..... هرکس میخواد فقط خودش جلو بره... و تو همین اوضاع من دقیقا بر عکس اینام.... دوس دارم همرو دوس داشته باشم و همه منو دوس داشته باشن...با همه صمیمی باشم...به همه کمک کنم... به همه عشق بورزم.. ... حس میکنم با اینکارام همه فکر میکنن من دیوونم! آدما....من اگه میگم دوستون دارم واقعا دوستون دارم.... از ته قلبم حرف میزنم... دلیل نداره بخوام الکی ابراز علاقه کنمممممممممممممم بعضی وقتا از همتون بدم میاد... همتون خستم میکنین .. بهمم میریزن..
از بحث خارج شدم!اینا یه قسمت از حرفام بود... خب این مسلمه که خب از درس و همه چیزم داغونم....بخونم و نخونم نمره هام افتضاحه...چی کار کنم.....شدیدا depress شدم...کمک! مامانم جدیدا درکم نمیکنه....اینم خرابم میکنه.... حوصله خونه و مدرسه ندارم..دلم سفر میخواد...دریا میخواد....نمیدونم چرا تنهاییی دلم میخواد!(شرمنده ففلم) من خودم رو نمیشناسم.... یکی به من میگه چجوری خودم رو بشناسم؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت۱:اصل مطلب جا موند ....اون درخواست من از ففل واسه این بود که تو این یه مدت بتونم آروم شم...یکم مشکلات خودم رو کمتر کرده باشم..بکم آرومتر شده باشم...بفهمم چی میخوام...و اینکه ففلم رو زیاد ناراحت نکن با این اعصاب خردیا... پی نوشت ۲:ففل از اول نوشتنم باهام بود اصن نذاشت تمرکز نداشتم...دلم میخواس جیغ بزنم... *ببین ففل.. سگ شدم....ناراحتت میکنم...تحمل هیچی رو ندارم!* پی نوشت ۳: دوستان اون حرفا مخاطب نداشتا یکم دلم پر بود از کسایی که آزارم میدن... جالب اینجاس که شخص خاصی نیست...کلی میگم! پی نوشت ۴:تورو خدا غرور نداشته باشین!
+تاریخ سه شنبه 20 آذر1386ساعت 18:47
نویسنده پپر
|
بی مقدمه شروع میکنم چون هم خودم راحت ترم هم خودش اینطور خواسته
آخ که الهی قربونش برم من. پریشب(۱شنبه شب) قرار بود من و پپر و هومن و شهرزاد با هم بریم تئاتر یوسف و زلیخا.. این تئاتر مال همون گروهی بود که تئاتر عاشقانه های سیاوششون رو دیده بودیم و البته راضی. قرار شده بود که هومن واسه خرید بلیط اقدام کنه که متوجه شده بود که اون شب تئاتر نیستشو شب شهادت و این حرفا.. کلی خورد تو ذوقمون. آخه میدونید؟ پس رفتیم سینما واسه دیدن فیلم توفیق اجباری..... بگذریم.. دارم چرت و پرت میگم.. اینا همه بهونه بودن تا از دیشب بگم: سینما رفتنمون با همه خوبیاش و با پپرم بودنش گذشت. توی راه که میرفتیم کلی دلم گرفته بود. پپر پرسید چیه؟ گفتم از همین الآن دیم تنگیده..گفت: فردا رو که داریم! میدونید؟!؟ الآن یه ۴هفته ای میشه که من و پپر ۲شنبه ها همدیگرو میبینیم. یعنی من میرم در کلاس دنبالشو از ترس این که تو خیابونا بهمون گیر ندن میریم خونه....آخه تجربه تلخ گیر دادن از طرف حکمرانان قانون رو داریم... به هر حال... من رفتم در کلاس پپر اینا و پپرم کلاسش توم شد.. اولش لبخند داشت ولی به محض اینکه سوار ماشین شد و خواستیم بریم سمت خونه گفت: فرهاد: نریم خونه. من میترسم. دلم شور میزنه!!! هر طوری که بود راضی شد تا بیاد. (یه وقت خیالای بد نکنیدا! گفته باشم...!) رفتیم خونه.... پپر رفت و یه گوشه روی مبل نشسته بود.. منم تقریباْ کنارش بودم. به خدا یادم نمیاد بهونم چی بود اما مثل همیشه نزدیک شدم که خواسم پپر رو ببوسم یکم متوجه یه ناراحتی تو چهره ی پپر شدم... بروی خودم نیاوردم و لبم رو بردم سمت گوشش و یکم با گوشش بازی کردم...(کسایی که این پست رو میخونید جنبه داشته باشید و پاک به مسئاله نگاه کنید) من دیگه رو مبل نبودم.پائین پاهاش نشسته بودم که متوجه یه حلقه ای کوچلو از مروارید اشک تو چشماش شدم... -پپر؟ چیه عزیزم؟ها؟ خوبی؟ ((بلند شدم و کنارش نشستم)) ف: چیه گلم؟ چیزی شده؟ پ: فرهاد؟ از همه چیزم بدم میاد....!!!!!!!!!!!! ف: ...................... ... ............. ....................... ................... ...... ...................................... ..... ..................... ................ ......... .. ................ و...... ................. ... ............................... ...... .......................... .................... .................. نمیاد گلم. حرفام نمیاد. بازم قفل کردم. میدونید؟ پپر دیروز بعد از اینکه از بعضی از کرده هاش ابراز پشیمونی کرد و متاسف از بعض کرده ها و نکرده هاش بود از من خواست که: از من خواست که اگر میشه یه مدت ارتباط بینمون کم و یا شاید قطع بشه...! دلیلش رو که پرسیدم گفت مبخوام یکم خودم باشم.. یکم تنها باشم... من مات و مبهوت بودم.. نظر من رو که خواست اول مونده بودم چی بگم... قبول کردم.گفتم هرچی تو بخوای عزیزم... آخه وقتی این خواسته ی همه هستیه منه دیگه چی دارم که بگم!!؟ میدونید؟ گفت اگر تو نبودی هر بلایی که میخواستم میتونستم سر خودم بیارم.. اول درست حسابی منظورش رو نفهمیدم.. یه چیزایی برداشت کردم که اون رو هم امروز پای تلفن بهش گفتم.. نمیدونم چی باعث شده که گل من همچین خواسته و یا در خواستی داشته باشه! پپر الان هنگ کرم حرفام بازم پریدن.. میرم اگر شد فردا میام.ایشالا که تا فردا خودتم میای و کاملاْ توضیح میدی... راستش معدمم داره اذیتم میکنه.حال نشستن رو ندارم. شاید اگر الآن خونه بودم کلی گریه میکدم و اشک میریختم. اما جون سروش حرفمم نمیاد. پپر دوست دارم.........بااااااااااااااااااااااااااااااااااای ــــــــــــــــــــــــــمعدم ((راستی من ففر بودم))
ببخشید دوستان من یکم غیرتیم پس لطفاْ بعضی ها حواسشون به مدل نظر دادناشون باشه. واسه این پست نمیگما! واسه پست قبلی کلاْ میگم. تورو خدا ناراحت نشید یه وقتا....!>>م ه د ی<<
+تاریخ سه شنبه 20 آذر1386ساعت 13:8
نویسنده پپر
|
ميگمااااااا!!!! ... امشب دلم كشيده تعريف كنم.... از كجا شروع كنم خدا؟؟؟؟ .... ......ففل از اقوام دختر خاله ي منه!!!!يه دختر خاله ي .... صفتي نميتونم براش پيدا كنم...اما هر چي هست بده!!! كه من هيچ وقت نتونستم باهاش خوب باشم! خلاصه يكي از شباي تابستون2 سال پيش كه من تو اينترنت داشتم ول ميگشتم ديدم كه اين دختر خاله ي گرامي ما هم online هستش...گفتم يكم بيام لا اقل با اين كلكل كنم بهتر از بيكاريهآدم بيكار هر كاري ميكنه! من شروع كردم با ففل چت كردن...يكم خلاصه تر بگم...اون شب اول گذشت..يكي 2 ساعت چت كرديما...از فرداش دختر خالم گفت كه ببين پريا با فرهاد خوب صحبت كن تورو خداها...گفتم چطور؟اينكه منو نميشناسه ازون به بعد ديگه بعنوان خود پريا با ففل چت كرديم...حرفامون خيلي عادي بود.... مثه 2 تا دوست... اما اين چتا كمكم عادت شد!!! اين يكشنبه ها كشيده شد به ساعت 4 و 5 هر روز صبح...قبل از مدرسه!!!!!! هر روز ساعتا رو كوك ميكرديم واسه ساعت 4!!! فكر كنم 11 بهمن بود كه ففل واسه اولين بار ابراز علاقه كرد!!!! چطوریش خیلی خنده ست و واسه بار اول در روز ۱۱ اسفند ففل رو بیرون از خونه ملاقات کردم... من و دوستم داشتیم میرفتیم بیرون..اونم تا فهمید خودشو جل کرد اصلاح میکنم ایشونم تا فهمیدن قدم بر چشم ما نهادن! دیگه نمیدونم چی بگم...این بیرون رفتنا ۲-۳ بار دیگه تکرار شد.... وایییی دختر خالم!!!!!! اولین باری که ففل بهش گفته بود منو دوس داره اومد خونه ما یه قشقرقی به پا کرد که نگو.... منم فقط میخندیدم به این بیچاره..آخه اون فکر میکنه که فقط ففل منو دوس داره و ازین رابطه بی خبره!اولش که بهم گفت من یه قیا فه اینجوری بعدم كه خودم رو زدم به اون راه كه يعني من از همه چي بيخبرم به جون تو!!!!! ففل؟؟؟؟ ادامه با تو؟؟؟؟؟؟ اصن ادامه داره؟؟ نه ديگه همين! دوسش ندارم! آها اوکی شد....همین دیگه!!! تازشم:دلم تنگ شده!چرا آپ نمیکنین دخترا؟؟؟؟ تازشم:پخخخخخخخخخخخخ....(به ففل تازشم:امروز یه چیزی از مامانم شنیدم فکم باز مونده! ....
+تاریخ چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 19:47
نویسنده پپر
|
سلام دوستااااااااااااان
خوبین؟؟؟؟ آخ که چقد دلم واسه آپیدن تنگ شده بود....مطلبای ففلمو خوندیییین؟ میبینم که کسیم زیاد به ما سر نزده ببینه ما زنده ایم؟؟؟؟نیستیم؟؟؟مرسی ازونایی که سر زدن! تا یادم نرفته بگم....این مطلی آخریه ففر رو زیاد جدی نگیرین.....دیروز یکم ۲باره نامردی کردم و لوس بازی در اووردم...اما مثه همیشه ففرم جدی گرفت!!! من کلی تعریف داشتما....اما الان نمیدونم چی بگم.... ففل این هفته نیومد شیراز!!!!به خاطر جاده های سالمی که ماشالا این استان داره و راننده های محتاطی که داره بهشون این اجازه داده نشد! امروز واسه بار اول بارون اومد.......!!!!!!!!!صبح که از خواب پاشدم صدای برخورد قطره هاش به شیشه میومد دیگه از چی بگم؟؟؟؟؟ مامانم الان اومد گفت:پریااا؟؟؟ من: راهنمایی که بودیم همش دوستامون مسخرمون میکردن از درس خوندن زیادووو حالا... شری اونروز داشت نصیحتم میکرد میگفت منم از یه لحاظایی به داداش بزرگت حق میدم.... یادم که میاد راهنمایی که بودم هر روز بلا استثنا ساعت ۳ و۴ صبح بیدار بودم درس میخوندم.... رتبه هام تو مسابقه علمیا از ۵ ام پایین تر نشده بود! ... دارم با فرهاد حرف میزنم...زیاد نمیفهمم چی دارم مینویسم! تازشم:خواب خانومی رو دیدم!!!!! تازشم:بابا به خدا این همه تحولم نگیرین من شرمنده میشم والا......ففل تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟ تازشم:از وقتی ففل پاشو گذاشته اینجا ماشالا به یاری همه تونستم نشون بدم که از عهده ی ساختن یه وبلاگ خوب بر اومدم تازشم:
+تاریخ دوشنبه 12 آذر1386ساعت 15:21
نویسنده پپر
|
لعنت به من
این که چرا رو نمیدونم...
فقط : لعنت به من
+تاریخ یکشنبه 11 آذر1386ساعت 14:39
نویسنده پپر
|
سلام.
خوب هستید؟ اما راسیاتش یکم درسا زیاد شدن... تلفن خونه ی پپر اینا هم که قطع شده واسه همینم از این که بیایم و یه این کلبه سر بزنیم معذوریم.
راستی پپری؟ موبایلم امروز قعطید!! فردا وصلش میکنم... الان هم باید برم/... شما دوستان! تو رو خدا ما رو تنها نگذارید... بای.............زود بر میگردم
+تاریخ شنبه 10 آذر1386ساعت 16:26
نویسنده پپر
سلام سلااام.
خوبین که ایشالا؟ یه وقت اشتباه نگیرید فکر نکنید من اونما! راستش هنوز که هنوزه هنگ این وبلاگم. دیروز تازه اینجارو بهم نشون داده. کلی تعجب کردم. کلیم ذوق . دوباره قفل کردم.(این مدله منه که به محض اینکه میشینم پای سیستم قفل میکنم) یعنی یه جورایی حرفام میپرن. الآنم حرفم نمیاد. اما کلی دلم میخواد مخ بخورم. پر حرف نیستم ولی حرف زدن رو دوس دارم. خوبه دیگه.. دارم از موضوع خارج میشم که اصلاْ من واسه چی اومدم اینجا!! منم قبول کردم و قول دادم که امروز رو بیام و وفای به عهدی کرده باشم... میدونید؟ آخه نیست اینجا وبلاگ زنمه! آره زنم... پپری جونم... همون که عــــــشقه منه. همون که عمر منه. همون که همه هستیه منه.همون که همه دنیای منه. همون که به اندازه ی دنیا دوسش دارم!.نه! همون که بیشتر از دنیا دوسش دارم. همون که به اندازه ی خودش دوسش دارم... آره...من ففرم. همون که سگی دیوونه ی پپر. امروز رو هم اومدم اینجا تا: تشکر کنم از: تشکر۱: از همه ی شما دوستان عزیزی که تو همین چند مدت کوتاهی که پپرم این وبلاگ رو ساخته همراهش بودید و تنهاش نگذاشتید. تشکر۲:از خانومی گلم که این وبلاگ خوشکل رو ساخته و خوشکلتر از همه توش عشق ریخته. +توضیح۱:دیروز اینجارو تقدیم کرد به من.... بهم گفت: این رو یه گوشه ی کوچولو از کادوی تولدت حساب کن. +توضیح۲:دیوونه جونم نمیدونه با این کارش دنیا رو به من داده. به خدا که اینجا از بهترین کادوهای تولد در تاریخ ۲۰ ساله ی زندگی من بوده پاراف: پپرم؟ دوست دارم...آروم...ساده...پاک... با یه دنیا عشق. تشکر۳: از خدا جونم که پپر رو به من داده تا منم بفهمم که:زندگی زیباست. زندگی زیباست... مگه نه؟ اعتراف۱:پپر رو دوس دارم.(بیشتر از همه ی دنیا) اعتراف۲:امروز اصلاْ خوب حرف نزدم. پس:من رو به بزرگیه دلای مهربون خودتون ببخشید. اعتراف۳: خیلی دلم میخواد منم بیام اینجا با پریا با هم مطلب بریزیم. پرسش:منم بیام؟ آرزو: به امید فردایی روشن برای همه اونایی که دلاشون پاکه و خوب بودن و بهتر شدن رو میخوان دوستتون دارم...........امضا: فرهاد پا ورقی: نظر بدید که یه وقت آبروم جلوی پریا نره ها!!!
+تاریخ یکشنبه 4 آذر1386ساعت 19:57
نویسنده پپر
|
|
||