|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
|||
| سلام.
خوبید؟ من خوبم پپری جونمم خوبه. نمیخوام اینجا حرف بزنم.. میدونید چرا؟ آخه خانوم طلا جونم میگه به دلائل نامعلوم تا اطلاع ثانوی حوصله وبلاگ رو ندارم!!! منم واسه همین میخوام یه جورایی اعتصاب کنم تا بلکه پپری جونم تحت تاثیر قرار بگیرن و باز ما رو ژقابل بدونن و تشریف بیارن به منزل خودشون... همین
+تاریخ سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:41
نویسنده پپر
|
سلااااااااااااااااام سلااااااااام
وااااااااااااااااااااااااای خدا مرگم بده.(بگید انشالا) آره من بیشعور دیوونه یادم رفت بیام تو وبلاگ و واسه زن جونم تولد بگیرم... البته امروز تولدشه هاولی خب اینطوری که نمیشه.. به خدا خود پپر خانومی میدونه من این چند روز چه وضعیتی داشتم... وای پپر نازم ببخش من رو ...
آها این رو هم داشت یادم میرفت: مرسی از همه شماهایی که به هر حال واسه انتخاب کادو کمکم کردید. از همگی ممنونم... اینم بگم که: امروز روز تولد پریاست و خانوادش ۵ شنبه واسش تولد گرفتن و من چهار شنبه اون هدیه ی ناقابل تولدش رو بهش دادم نمیدونم چی بگم!! ببخش رم منو. میدونم الان اینجا باید کلی شلوغ پلوغ باشه..! ولییییییی خب.....
تولدت مبارک خانووووومی جوووووونم.هسمله نازه گل گلی.. عسلی من.. نفس من .. زندگی من... تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک به خدا از خجالت میخوام برم....باااای
+تاریخ شنبه 27 بهمن1386ساعت 10:15
نویسنده پپر
|
کمکم کنید درست شد درست شد
+تاریخ پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 12:5
نویسنده پپر
|
سلاااااام سلاااام. خوبید که ؟!؟! الهی شکر.. منم خوبم..پپر خانومی جونمم خوبه... اول از همه بگذارید یه چیزی به پپر خانومی بگم: پپر جونم؟ خانوم گلم؟ میشه خواهش کنم شما روی این لینکی که میخوام بگذارم کلیک نکنی؟!؟! واااااای زندگیه من.....نفســـــــــــم........دوست دارم...
آهان داشت یادم میرفت میشه شما اینجا رو کمکم کنید بالارو کلیک کنید تا بهتون بگم... وای بچه ها تورو خدا یه دقیقه فقط وقتتون رو به من بدید...خب؟مرســـــــــــــــــــی. میدونستم قبول میکنید ممنونم.... نظراتتون رو هم همون جا بدید ممنون میشم...البته اینجارو هم باز میگذارم...
+تاریخ سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 18:34
نویسنده پپر
|
سلام عليكم!
حال شما....؟ خوبين؟؟ ماها هم خوبيم!!! فقط داريم كلي حرص ميخوريم واسه اين سفر! من و شري كه هنوز بليط نگرفتيم..ففر هم چند روز پيش با هزار زحمت يه هتل مناسب پيدا كرد بليط هم به زحمت گرفت حالا امروز ميگه بهم زنگ زدن گفتن بليط و هتل هر دو كنسل!!!! منكه ديگه امروز خيلي حرص خوردم... با ففر هم بد حرف زدم! خلاصه ديگه.... ازچي بگم؟؟؟ من خيلي بد اخلاق شدم!!!!!!! يه تصميم خيلي گنده واسه درس خوندن گرفتم...ميخوام ترم ۲ خيلي بتركونم!!!!!!!!!! ديگه... يه چيزي هست خيلي دلم ميخواد جديدنا! دلم يه آدم جديد ميخواد تو زندگيم ففر ميخواد ازم كه مطلب بريزم...اما خوب منكه حرفي ندارم! زنداداشم گفت شايد منم باهات بيام كيش!خيلي دوسش دارما...اما خب اگه بياد اونوقت ففر.....! كسي ميدونه هواي كيش الان چجوره؟؟؟؟؟؟سرده؟چي بپوشم خدا؟ آها بگم كي ميريم ايشالا....اول قرار بود ۱۸ تا ۲۲ بهمن باشه اما افتاد واسه ۲۲ تا ۲۶ احتمالا من همش رو نمونم...واسه مدرسه عذاب وجدان گرفتم! ديگه اينكه.....!!!!!! يه تنوع حسابي تو لباسام ميخوام! تنوع!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوستون دارم ففر فعلا پی نوشت ۱:من با زن داداشم پایه هستم به خدا!همه چیز رو هم میدونه!....اما روم نمیشه!....اونوقت نیتونم راحت با ففر اینا برم بیرون پی نوشت ۲:نظرتون راجع به این غالب؟؟؟؟؟؟؟؟
+تاریخ یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 14:41
نویسنده پپر
|
وااااااااااااااااا!!!!!!!!!
چرا دعوامون میکنییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تقصیر ففر هست که بد توضیح داده ها!!!!!!!!!!!!!!! اعصابم به کل به هم ریخت واسه فکرایی که کردین!!!!!!!!!!!! من دارم با دوستای خودم میرم کیش!!!!!!!! با مامان شری!!!!!! ففر هم گفت میخواد بیاد....با دوستش....برن هتل بگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واسه خودشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوکییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ ما اونجا در همون حد همدیگرو میبینیم که اینجا میدیدیم!!!!!!!!فقط مکانش فرق داره! مامانمم قراره در جریان باشه کاملا.... هیچ چیز واسه قایم کردن و هیچ چیز واسه ایراد گرفتن در این سفر نیست!!!!!! من خودم...ففر خودش! آهای آدم در کف مانده.....حرف دهنتو بفهم......!!وقتی هیچی از رابطه ی ما خبر نداری نیا اینجا ک.... شعر بنویس! هنوز بغض دارم.....اما خالی شدم....!
من!ففر: واقعاْ ممنونم به خاطر دلسوزی و نگرانی بعضی از شما دوستان و متاسفم به خاطر نظر یکی از بازدید کنندگان وبلاگ که خب شخصیت و البته دیدگاه خودشون به عشق رو گفتن... همین............ بارها گفتم: ما شاید عشقمون عشق اساطیری و داستانی نباشه اما دست کمی هم از اونا نداریم . تنها تفاوت ما زندگی کردن در قرن ۲۱. قرنی که ادمهایی مثل"در کف مانده" و امثال اون زیادن. ممنونم از همه شمتیی که عشق پاک مارو باور دارید ....
تازشم:من پپر:سلام....ببخشید ازون همه خشونتی که به خرج دادم! مرسی که نگران ما شدین!
+تاریخ پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 18:45
نویسنده پپر
|
سلاااااااااااااااااااااااااام.
سلااااااااااااااااااااااااام خوبید؟ مگه خبر ندارید؟!؟!؟!؟! آره آره..من و پپر خانوم و شری دوستش میخوایم واسه ۴ روز بریم کیش عشقو حال و صفا سیتی...... خدامرگم بده... من وقت ندارم... امروز امتحان داشتم.فردا دارم.پس فردا هم دارم. من میرم.. ایشالا پپرجونم میاد کامل واستون توضیح میده ماجرارو....
+تاریخ دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 19:3
نویسنده پپر
|
سلام سلام سلام.
شماها خوبید؟ با اجازتون ۳ تا از امتحاناتم رو تا الآن دادم که هر کدومشون یه مدلی شدن. یکی خیلی خوب...یکی بد...یکی متوسط. ولی خب به بعدی ها امیدوارم. یکی هم همین امروز دارم(۳:۰۰) توروخدا واسم دعا کنید..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وای نه! خدایا دارم میرم تو اون مدل حسی که وبلاگ نوشتنم نمیاد و حوصله وبلاگ رو ندارم... امید وارم که این حس لعنتی مقطعی و موقت باشه که اصلاْ دوسش ندارم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پپر؟پپرییییی؟ پپری جونم؟ آآآآآآآآآآآآآی دختر خانم آخه من چه طوری به تو حال کنم که من!فرهاد! دوست دارم... میفهمی؟ تو واسه خودمی. واسه فرهاد. دووووست دااااااااااارم مگه حالیت نیست دارم صدات میکنم؟ ========== میخوام برم....بای
پپرم:ففری چرا نظر غیر فعال بود؟؟؟؟؟
+تاریخ شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:13
نویسنده پپر
|
سلام...
خوبین؟ اما دیگه سعی میکنیم زیاد بش گیر ندیم..نه؟ نیلووو یه خاطره از بچگیش تو محرم تعریف کرده منم هوس کردم بگم!کوشولو هست. ۴ سالم بود. هرشب مامانم رو مجبور میکردم ببرتم .. یه شب مامانم گفت من نمیتونم ببرمت(اینا رو من خودم خوب یادم نیست...مامانم واسم تعریف کرده) منم اون شب خیلی دلم میخواست برم تماشا...رفتم از داداش کوچیکه خواستم که بیاد بریم اون گفت نه خوابم میاد...بزرگه هم داشت درس میخوند....! مامانمم تو آشپز خونه....بابام؟؟؟؟نمیدونم کجا بوده! خلاصه منم زورم میگیره یه دختر کوچولوی ۴ ساله!!!!!!!!!!!! مامانم اینا هم فکر کردن که حالا من دیگه بیخیال شدم رفتم خوابیدم! بعد از یکی دو ساعت یکی در خونه رو میزنه....مامانم اینا میگن کیه این وقت شب؟؟؟ دور رو که باز میکنن پسر همسایه رو میبینن که با کلی نگرانی دست دخترشونو که چشماش پر اشکه مامانم: پسر همسایه:من بین جمعیت پیداش کردم دیدم شما باهاش نیستین فهمیدم گم شده! مامانم: من: (این همسایه با ما خیلی خوب بودن... همیشه منو به زور میبردن تو خونشون که سرگرم شن! خلاصه دیگه اون شب اگه این آقا مجتبی ما رو ندیده بود الان شما منو تحمل نمیکردین! ففر هم الان داشت راحت زندگیشو میکرد...بدون غصه! ولی خدایی فکر کن! اگه منو ندیده بودن معلوم نبود الان من کجا بودم و چه بلاهایی که به سرم نیومده بود خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرت!
از ته قلبم میگم! الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر خدا شانس بهم داده...! میترسم! قربون خدا برم!
تازشم:فرهاد چرا نمی فهمی دلم برات تنگگگگگگگگ شدهههههههههههه!بیا دیگه لا مصصصصصصب! تازشم:کلی lLLLLLLlllllLLLLLLLLLlllLLVVVvvvvvVVMMmmmMMM!خودت میدونی چیه! تازشم:خدارو شکر میکنم که الان هستم و تورو دارم فرهادم! تازشم:اصلاح میکنم....اون فرشته ی نجات(
+تاریخ پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 19:21
نویسنده پپر
|
|
|||