|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
||||||
| متنففففففففففففففرررررررررررررررررررم ازین جااااااااااااااااااااااااااااااااااا
میایی میخونیش دیگه؟ خوبه پس بفهم که متنفرم ازینجا ازینکه هر دفعه میام همون پست لعنتی خودم میاد جلو چشام و هیچ خبری نیست!
+تاریخ یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 23:41
نویسنده پپر
|
![]()
+تاریخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 16:14
نویسنده پپر
|
از من هیچ بر نمیاد هنوزم نمیفهمم داری چکار میکنی شکه شدم انگار اما اون روز که گفتم همه چیمو دادم دست تو الکی نگفتم... از من کاری بر نمیاد... هر کار میخوای کن!
+تاریخ دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 14:9
نویسنده پپر
|
گوشه به گوشه ی این خاک ٬وجب به وجبش بوی تورا میدهد نیستی کنارم اما آئینه نیز مرا با تو نشان میدهد. تن سرد من ٬ وجود گرم و وحشییه تو را میخواند... با تو که هیچ ولی بی تو بودن برایم مرگ است٬مرگ! تو ای بهترین من٬ احساس ساده ی مرا ببین! کلامم را بشنو! من عــــــــــاشقم!
+تاریخ سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 0:54
نویسنده پپر
|
ساده و بی آلایش ٬فقط واسه خودم خودش بیام و بگم سلام!
۱٬۲ : شب خوش تا فردا یا علی
+تاریخ دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 0:25
نویسنده پپر
|
سلام خوبید؟
من معذرت که ننوشتم این مدت رو .... امتحان دارم آخه... بابا بخدا منتظر ففر نیستم... اون بنده خدا اصن سیستمش خرابه حتی نمیتونه نوشته های منو بخونه!! هفته پیش من کلاس داشتم بعد کلاس به ففر زنگیدم که بیاد ببینمش... وقتی اومد گفتش که کافی نت بوده و یه مطلب دور و دراز نوشته بوده و تا من بهش زنگیدم ولش کرده اومده خل و چل لااقل دکمه ثبت و میزدی بعد من میومدم تمومش میکردم... احتمالا میخواسته سر من گول بمالونه امتحانام داشت خیلی خوب پیش میرفتا....تا دیروز که....یه امتحان گسسته دادم.... اصن بهتره بهش فکر نکنم!!!!! *خدایا یعنی من با این اوضاع درس خوندنم کنکور قبول میشم؟؟؟؟؟؟؟خودت کمکم کن...تا آدم بشم ... الان دارم کلییییی با آهنگ وبلاگ توتی جون میرم تو حس... ...
>>مرسی فرهاد جونم....مرسی که بهم ثابت کردی همه جوره دوسم داری... الان دیگه حتی بیشتر از خودم به عشق تو اطمینان دارم...الان دیگه مطمئنم این دوست داشتن و عشقت ازون عشقای زودگذر و بچه گانه نیست....الان دیگه میدونم که تو حتی از فرهاد قصه ها هم واسه من عاشق تری...الان دیگه با تمام وجود قبولت دارم.....و میخوام با تمام وجود دوست بدارم و بپرستمت
میگما: این سوتی که بقول ترمه دادم کار من نبودددددددددده!!!!!! نمیدونم چرا اینجوری شده!!!! من مطمئنم درست نوشته بودمش!!!!! جل الخدا....!!!!!!! چی شده یعنییی؟؟؟
+تاریخ دوشنبه 16 دی1387ساعت 9:48
نویسنده پپر
|
باشه.....:
ننویس به درک... تا کی بیکار بشینم ببینم میایی یا نه!!!! خر بخوری الهی من دیشب بعد از عمری رفتم خونه دوسیم خوابیدم!!!!! از مدرسه رفتم خونشون ...عصر باهم رفتیم بیرون... یکی از دوسیای دبیرستانیمونم اومد دیدیمش.... وای چقدر عوض شده بود.... دانشجو شده بود...آخه اون سال دوم رفت هنرستان..بخاطر همین با وجود اینکه هم سنیم اون الان دانشجو بودو ما.. کلی داشت حال میکرد با زندگیش....اما ما دو تا تازه اول بدبختیمونه خلاصه کلی به یاد قدیما شیطنت کردیم شیطنت در حد متعادل بود.... جلف نبودیم اصننننننننشم دیگه اینکه شبم اومدیم خونه... یه فیلم ترسناک نیگاه کردیم...خیلیم مزخرف بود...ژاپنی بود! چقده خرافاتین این باباها! بعدم نشستیم کلی با هم حرفیدیم تا ۳!!!! کلی عاشقش شدم دوسیم.... خیلی وقت بود باهم خلوت نکرده بودیم الانم تازه اومدم خونه!!!! راستیییییی عیدتون مبارررررررررررک! دیگه چی بگم.. از ففرم بیخبرم! دیشب بیروزن که بودم زنگید...من گفتم نمیتونم بحرفم...نمیدونم چرا ولی اصن دوس ندارم توی محل عمومی با تل اونم با ففر بحرفم... یکم دلخور شد اما کاری نمیتونسم بکنم شبم که اومدیم خونه خوابیده بود دیگه همین دیگه.... فعلا بسه... من برم... بای بای
تازشم:یه احساساتی دارم که دوسشون ندارم تازشم:
+تاریخ چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 12:18
نویسنده پپر
|
ففر خیلی خریییییییییییییییییییییییییی!
چرا مطلب نمیریزی نامرررررررررررررررررررررررررررررررد میکشمت.... دفعه دیگه که اومدم باید یه پست تپل گذاشته باشی وبلاگ وگرنه......
+تاریخ پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 14:34
نویسنده پپر
|
یه ایمیل واسم اومده بود خیلی دوسش داشتم!
شمام بخونین خوشتون میاد...
نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
*خدا جونم منو ببخش اگه یه وقت بی ادبی کردم *آخیش دلم باز شد!!!!! اون قالب رو دوس داشتم اما خیلی تاریک بود دیگه!!!!طاقت نیاوردم!
+تاریخ شنبه 9 آذر1387ساعت 14:34
نویسنده پپر
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام
من امروز خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی خوشحالممممممممممم آخه تولد عخشمههههههههههههه بقول تی تاپ! عقش من تولدت
مبارککککککک!!!
عاشقونتم من گوگولی.... وای از صبح دیوونش کردم...۱۰ مین یه بار یه اس ام اس عشقولانه و یه اس ام اس تولدت مبارک!!!! امروز یه فرشته ی ناز به دنیا اومده که زندگی منو ازین رو به اون رو کرده!!! مرسی مامان بابای ففر که ففر جونمو بدنیا اووردین! خیلیییی مرسیییییییییییی... تازشم:قربونت برم که امروز اینقد نازومهربون شده بودی!!!!!انگار در عرض این ۱ روز واقعا بزرگتر شده بودی....خوشمزه ی من...!!!!من و محسن که فقط دستمون رو گذاشته بودیم رو دلمون و به کارات میخندیدیم تازشم:من دیگه دارم میترسم.....!زیادی دارم عاشقونت میشم پسر...!!!!خطریه دیگه تازشم:یعنی میشه ففر بدون اینکه من بهش خبر بدم پاشه بیاد وبلاگ؟! تازشم:ففر یه لاک پشت ناااااااااز مامانی بهم داده! خیلی جیگره!نصف کف دستمه! تازشم:دلم یهویی گرفت
+تاریخ چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 15:26
نویسنده پپر
|
گالکسی میبینی؟؟؟؟؟
ب ل ا گ ف ا هم دلش نمیخواد من بنویسم..... خیلی اعصابم خرد شد....باور کنین ۲ ساعت نشستم دارم مینویسم...مامانمم همش غر میزنه...! فقط همینو بگم که اون پست قبلی یه احساس لحظه ای و زودگذر بود (و البته مقصر من مرسی گل مهربون که اینقدر صبوری دوست دارم هوارتا تازشم:فردا یعنی ۶ آذر تولد عشقمه! تازشم:تو پست قبلی که پرید کلی از تولد ففر خان و کادوشو اینکه فردا میاد شیراز و اینا حرف زده بودم اما الان دیگه نه جونشو دارم نه ذوقشو تازشم:نظرتون راجع به قالب جدید چیه؟؟؟؟
+تاریخ سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:55
نویسنده پپر
|
FUCK!!!!!!
گندت بزنن ب ل ا گ ف ا
کلی نوشتم همش پرید
+تاریخ سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:49
نویسنده پپر
|
خیلی دلم گرفتهههههههههه!
خیلی تنهام..... خیلی بد بختم... خیلی احساس تنهایی میکنم... خیلی خستم....پرم! از همه خسته ام... حتی از تو... آره با خودتم... باورت نمیشه دارم در موردت اینطوری میگم...اما دیگه از خود توام نا امیدم! دیگه چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟میخوای ازین خراب تر شم؟؟؟؟؟؟؟ ازین خراب ترم ممکنه بشم؟؟؟؟؟؟ هرچی میخوام سخت نگیرم...هرچی میخوام آروم باشم... نمیذارین! انگار هیچکس دلش نمیخواد من خوب باشم؟؟؟؟؟؟!!!!! نمیدونم چی شده.... خدا چرا اینقد داره سخت میگذره....! دیگه خستمممممممم..یکم درکم کن! داری میکشیم! خدا صدامو میشنوی؟؟؟ دارم ریز ریز میشم....دارم نابود میشم...همش میخوام بش فکر نکنم کاش میشد ترکت کنم!!!!!! من دیگه طاقت ندارم! خدایا الان بیش از هر زمانی بت نیاز دارم! فقط تورو دارم خدا جونم!!!!!!!!!
پی نوشت:میدونم بعدا از نوشتن این پست پشیمون میشم....اما پاکش نمیکنم...چون از ذهنم پاک نمیشه! پس بهتر که اینجا بمونه....شاید یه زمانی خوندیش....(بعید میدونم)
+تاریخ شنبه 2 آذر1387ساعت 16:11
نویسنده پپر
|
سلام
بخدا میدونم نامردم...خرم....دیوونم....بی معرفتم... اما خدایی دلم واستون کلی تنگ شده! اما واقعا رفتم تو درسا....حتی تو تماس با ففرم داریم صرفه جویی میکنیم..از ففر بپرسین! امسال واقعا سال سرنوشتم هست...پس شمام دعام کنین! اینقدم فحشم ندین میلاومتون فعلا
+تاریخ دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 19:41
نویسنده پپر
|
سلام.
خوبید؟ من خوبم پپری جونمم خوبه. نمیخوام اینجا حرف بزنم.. میدونید چرا؟ آخه خانوم طلا جونم میگه به دلائل نامعلوم تا اطلاع ثانوی حوصله وبلاگ رو ندارم!!! منم واسه همین میخوام یه جورایی اعتصاب کنم تا بلکه پپری جونم تحت تاثیر قرار بگیرن و باز ما رو ژقابل بدونن و تشریف بیارن به منزل خودشون... همین
+تاریخ سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:41
نویسنده پپر
|
سلااااااااااااااااام سلااااااااام
وااااااااااااااااااااااااای خدا مرگم بده.(بگید انشالا) آره من بیشعور دیوونه یادم رفت بیام تو وبلاگ و واسه زن جونم تولد بگیرم... البته امروز تولدشه هاولی خب اینطوری که نمیشه.. به خدا خود پپر خانومی میدونه من این چند روز چه وضعیتی داشتم... وای پپر نازم ببخش من رو ...
آها این رو هم داشت یادم میرفت: مرسی از همه شماهایی که به هر حال واسه انتخاب کادو کمکم کردید. از همگی ممنونم... اینم بگم که: امروز روز تولد پریاست و خانوادش ۵ شنبه واسش تولد گرفتن و من چهار شنبه اون هدیه ی ناقابل تولدش رو بهش دادم نمیدونم چی بگم!! ببخش رم منو. میدونم الان اینجا باید کلی شلوغ پلوغ باشه..! ولییییییی خب.....
تولدت مبارک خانووووومی جوووووونم.هسمله نازه گل گلی.. عسلی من.. نفس من .. زندگی من... تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک به خدا از خجالت میخوام برم....باااای
+تاریخ شنبه 27 بهمن1386ساعت 10:15
نویسنده پپر
|
کمکم کنید درست شد درست شد
+تاریخ پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 12:5
نویسنده پپر
|
سلاااااام سلاااام. خوبید که ؟!؟! الهی شکر.. منم خوبم..پپر خانومی جونمم خوبه... اول از همه بگذارید یه چیزی به پپر خانومی بگم: پپر جونم؟ خانوم گلم؟ میشه خواهش کنم شما روی این لینکی که میخوام بگذارم کلیک نکنی؟!؟! واااااای زندگیه من.....نفســـــــــــم........دوست دارم...
آهان داشت یادم میرفت میشه شما اینجا رو کمکم کنید بالارو کلیک کنید تا بهتون بگم... وای بچه ها تورو خدا یه دقیقه فقط وقتتون رو به من بدید...خب؟مرســـــــــــــــــــی. میدونستم قبول میکنید ممنونم.... نظراتتون رو هم همون جا بدید ممنون میشم...البته اینجارو هم باز میگذارم...
+تاریخ سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 18:34
نویسنده پپر
|
سلام عليكم!
حال شما....؟ خوبين؟؟ ماها هم خوبيم!!! فقط داريم كلي حرص ميخوريم واسه اين سفر! من و شري كه هنوز بليط نگرفتيم..ففر هم چند روز پيش با هزار زحمت يه هتل مناسب پيدا كرد بليط هم به زحمت گرفت حالا امروز ميگه بهم زنگ زدن گفتن بليط و هتل هر دو كنسل!!!! منكه ديگه امروز خيلي حرص خوردم... با ففر هم بد حرف زدم! خلاصه ديگه.... ازچي بگم؟؟؟ من خيلي بد اخلاق شدم!!!!!!! يه تصميم خيلي گنده واسه درس خوندن گرفتم...ميخوام ترم ۲ خيلي بتركونم!!!!!!!!!! ديگه... يه چيزي هست خيلي دلم ميخواد جديدنا! دلم يه آدم جديد ميخواد تو زندگيم ففر ميخواد ازم كه مطلب بريزم...اما خوب منكه حرفي ندارم! زنداداشم گفت شايد منم باهات بيام كيش!خيلي دوسش دارما...اما خب اگه بياد اونوقت ففر.....! كسي ميدونه هواي كيش الان چجوره؟؟؟؟؟؟سرده؟چي بپوشم خدا؟ آها بگم كي ميريم ايشالا....اول قرار بود ۱۸ تا ۲۲ بهمن باشه اما افتاد واسه ۲۲ تا ۲۶ احتمالا من همش رو نمونم...واسه مدرسه عذاب وجدان گرفتم! ديگه اينكه.....!!!!!! يه تنوع حسابي تو لباسام ميخوام! تنوع!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوستون دارم ففر فعلا پی نوشت ۱:من با زن داداشم پایه هستم به خدا!همه چیز رو هم میدونه!....اما روم نمیشه!....اونوقت نیتونم راحت با ففر اینا برم بیرون پی نوشت ۲:نظرتون راجع به این غالب؟؟؟؟؟؟؟؟
+تاریخ یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 14:41
نویسنده پپر
|
وااااااااااااااااا!!!!!!!!!
چرا دعوامون میکنییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تقصیر ففر هست که بد توضیح داده ها!!!!!!!!!!!!!!! اعصابم به کل به هم ریخت واسه فکرایی که کردین!!!!!!!!!!!! من دارم با دوستای خودم میرم کیش!!!!!!!! با مامان شری!!!!!! ففر هم گفت میخواد بیاد....با دوستش....برن هتل بگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واسه خودشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوکییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ ما اونجا در همون حد همدیگرو میبینیم که اینجا میدیدیم!!!!!!!!فقط مکانش فرق داره! مامانمم قراره در جریان باشه کاملا.... هیچ چیز واسه قایم کردن و هیچ چیز واسه ایراد گرفتن در این سفر نیست!!!!!! من خودم...ففر خودش! آهای آدم در کف مانده.....حرف دهنتو بفهم......!!وقتی هیچی از رابطه ی ما خبر نداری نیا اینجا ک.... شعر بنویس! هنوز بغض دارم.....اما خالی شدم....!
من!ففر: واقعاْ ممنونم به خاطر دلسوزی و نگرانی بعضی از شما دوستان و متاسفم به خاطر نظر یکی از بازدید کنندگان وبلاگ که خب شخصیت و البته دیدگاه خودشون به عشق رو گفتن... همین............ بارها گفتم: ما شاید عشقمون عشق اساطیری و داستانی نباشه اما دست کمی هم از اونا نداریم . تنها تفاوت ما زندگی کردن در قرن ۲۱. قرنی که ادمهایی مثل"در کف مانده" و امثال اون زیادن. ممنونم از همه شمتیی که عشق پاک مارو باور دارید ....
تازشم:من پپر:سلام....ببخشید ازون همه خشونتی که به خرج دادم! مرسی که نگران ما شدین!
+تاریخ پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 18:45
نویسنده پپر
|
سلاااااااااااااااااااااااااام.
سلااااااااااااااااااااااااام خوبید؟ مگه خبر ندارید؟!؟!؟!؟! آره آره..من و پپر خانوم و شری دوستش میخوایم واسه ۴ روز بریم کیش عشقو حال و صفا سیتی...... خدامرگم بده... من وقت ندارم... امروز امتحان داشتم.فردا دارم.پس فردا هم دارم. من میرم.. ایشالا پپرجونم میاد کامل واستون توضیح میده ماجرارو....
+تاریخ دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 19:3
نویسنده پپر
|
سلام سلام سلام.
شماها خوبید؟ با اجازتون ۳ تا از امتحاناتم رو تا الآن دادم که هر کدومشون یه مدلی شدن. یکی خیلی خوب...یکی بد...یکی متوسط. ولی خب به بعدی ها امیدوارم. یکی هم همین امروز دارم(۳:۰۰) توروخدا واسم دعا کنید..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وای نه! خدایا دارم میرم تو اون مدل حسی که وبلاگ نوشتنم نمیاد و حوصله وبلاگ رو ندارم... امید وارم که این حس لعنتی مقطعی و موقت باشه که اصلاْ دوسش ندارم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پپر؟پپرییییی؟ پپری جونم؟ آآآآآآآآآآآآآی دختر خانم آخه من چه طوری به تو حال کنم که من!فرهاد! دوست دارم... میفهمی؟ تو واسه خودمی. واسه فرهاد. دووووست دااااااااااارم مگه حالیت نیست دارم صدات میکنم؟ ========== میخوام برم....بای
پپرم:ففری چرا نظر غیر فعال بود؟؟؟؟؟
+تاریخ شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:13
نویسنده پپر
|
سلام...
خوبین؟ اما دیگه سعی میکنیم زیاد بش گیر ندیم..نه؟ نیلووو یه خاطره از بچگیش تو محرم تعریف کرده منم هوس کردم بگم!کوشولو هست. ۴ سالم بود. هرشب مامانم رو مجبور میکردم ببرتم .. یه شب مامانم گفت من نمیتونم ببرمت(اینا رو من خودم خوب یادم نیست...مامانم واسم تعریف کرده) منم اون شب خیلی دلم میخواست برم تماشا...رفتم از داداش کوچیکه خواستم که بیاد بریم اون گفت نه خوابم میاد...بزرگه هم داشت درس میخوند....! مامانمم تو آشپز خونه....بابام؟؟؟؟نمیدونم کجا بوده! خلاصه منم زورم میگیره یه دختر کوچولوی ۴ ساله!!!!!!!!!!!! مامانم اینا هم فکر کردن که حالا من دیگه بیخیال شدم رفتم خوابیدم! بعد از یکی دو ساعت یکی در خونه رو میزنه....مامانم اینا میگن کیه این وقت شب؟؟؟ دور رو که باز میکنن پسر همسایه رو میبینن که با کلی نگرانی دست دخترشونو که چشماش پر اشکه مامانم: پسر همسایه:من بین جمعیت پیداش کردم دیدم شما باهاش نیستین فهمیدم گم شده! مامانم: من: (این همسایه با ما خیلی خوب بودن... همیشه منو به زور میبردن تو خونشون که سرگرم شن! خلاصه دیگه اون شب اگه این آقا مجتبی ما رو ندیده بود الان شما منو تحمل نمیکردین! ففر هم الان داشت راحت زندگیشو میکرد...بدون غصه! ولی خدایی فکر کن! اگه منو ندیده بودن معلوم نبود الان من کجا بودم و چه بلاهایی که به سرم نیومده بود خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرت!
از ته قلبم میگم! الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر خدا شانس بهم داده...! میترسم! قربون خدا برم!
تازشم:فرهاد چرا نمی فهمی دلم برات تنگگگگگگگگ شدهههههههههههه!بیا دیگه لا مصصصصصصب! تازشم:کلی lLLLLLLlllllLLLLLLLLLlllLLVVVvvvvvVVMMmmmMMM!خودت میدونی چیه! تازشم:خدارو شکر میکنم که الان هستم و تورو دارم فرهادم! تازشم:اصلاح میکنم....اون فرشته ی نجات(
+تاریخ پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 19:21
نویسنده پپر
|
سلاااااام
خانومی؟مریم بانو؟ساز؟نیلوفر؟پروشات؟مهدی؟....؟همگی خوبید؟ خب خدارو شکر... ما هم خوبیم ... آره دیگه بالآخره امتحانات ما هم بعد از یک هفته به تعویق افتادن فردا شروع میشه. وای خدا جون هرچی میخونم انگاری هیچی نخوندم. دیگه موندم چیکار کنم... از معدود دفعاتیه که واسه امتحانام استرس دارم. پیچیدم..!!!! چیزه زیادی واسه گفتن ندارم...فقط همین که ما خوبیم و امید واریم که همه ی شما عزیزان و همه اونایی که دوستشون دارید خوب باشید و شاد. دلم میخواد حرف بزنماااا!!!!!!نیمیاددددد..... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم که با هم بتونیم هرچه بهتر تو مسیر خوشبختیه زندگیه مشترکمون قدم بردارم. بای دوستان. درس دارم ... برم... بای
+تاریخ یکشنبه 30 دی1386ساعت 19:8
نویسنده پپر
|
آرهــــــــــــــه قالبمون خرابه!!!!!!
اما من این قالب رو دوست داشتم...چرا اینطوریه؟؟؟؟؟؟ ..... اون مطلب آخریه چیز مهمی نبود.... در مورد درسا بود....! با هم حرف زدیم.... و تصمیم گرفتیم چون امسال سال بسیار سرنوشت سازیه دوتاییمون دیگه زیاد وقتمونو هدر ندیم و زیاد تل حرف نزنیم بچسبیم به درسا! مرسی از نگرانیتون مریم بانو جون و نیلو جون! ما دو تاییمون خوبیم... ففر شیرازه....خیلی وقته...اما هنوز فرصتی پیش نیومده ببینمش! امتحانامون تموم شـــــــــــــــــــــد! بسی شادم! گوشیمم سالمه....دیگه خیلی هواشو دارم....دوستام یه لحظه دست بگیرن کلی سرشون غر میزنم که تورو خدا حواست باشه نیوفته....طرف فکر میکنه ندید بدیدم! ففر رفته یه همراه اول خریده که شماشو کسی نشناسه و بتونه راحت بهم sms بده...الان یه ماهی میشه! باورتون میشه هر روز میره ۱۰ تومن شارژ میخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقد مزرخرفه ها! چیز زیادی ندارم تعریف کنم! تازشم:کسی از هدیه خبر نداره؟؟؟ تازشم:قالب رو چیکار کنم؟؟ تازشم:حالا یادم اومـــــــــــد!جمعه شیراز یه برف حسابی اومد...منم همونطور که گفته بودم شنبه ادبیات امتحان داشتم....اما ندید بدید بازی درا ووردم و تا ظهر با همه فک و فامیل ریختیم پشت خونه ما برف بازی....(آخه ما پشت خونه یه جای اختصاصیه کوشولو داریم) بعدشم بس که برف خورده بود تو کلم تا شب سر درد داشتم....بابای نامردم که با بیل برف پرت میکردواسه من بیچاره تازشم:فرهاد خیلی کارت درسته! سلام. : من ففرم
(((الان ساعت ۸:۱۰ و یه نیم ساعتی میشه که مطلبم رو فرستادم . به همه پیوندامون اومدم...همرو خوندم اما نمیدونم چرا حس نظر دادن نداشتم. همتون رو دوس دارم. شرمنده ام به خدا.بااای)))
+تاریخ سه شنبه 25 دی1386ساعت 19:32
نویسنده پپر
|
فرهادم شرمنده به خاطر امروز!
امیدوارم فردا بتونم جوابتو بدم... گیجم! فعلا خودمم نمیدونم چه خبره واقعا! دعا کنین درست شه!
+تاریخ دوشنبه 24 دی1386ساعت 15:30
نویسنده پپر
|
سلااااام سلام.
خوبید که انشا...؟ الهی شکر..ما هم خوبیم.
"مجبور نیستید همرو بخونیدا!! حوصلتون سر میره. داستان از ایجا شروع شد که فردا روزاز اولین برفی زمستون توی شیـــراز و در کل فارس صبح که با پپر جونم تماس گرفتم که خوب با هم گپی زده باشم عشقی رد و بدل کرده باشم فهمیدم که حال پپر خانومیم اصلاً خوب نیست. علت رو که جویا شدم گفت که همچین اتفاقی افتاده و حال خانومیه ما به شدت گرفتست. دیدن همچین وضعیتی هیچ وقت برام ممکن نبوده. پس تو اولین فرصت یه بلیط واسه شیراز گرفتم و بعد از چهار ساعت رسیدم شیراز. یه دو ساعتی از مسیر رو با گلی جونم میحرفیدم. بمیرم الهی، حالش کلی گرفته بود. بچم خورده بود تو ذوقش. خلاصه بگذریم..... رسیدم شیراز و قرارمون بر این شده بود من برم در خونه پپر اینا و گوشی رو ازش بگیرم. حالا اینکه با چه دردسری موفق به گرفتن گوشی از خانومی شدم بماند. (بمیرم الهی طفلک بچَم کلی استرس و ترس و نگرانی داشت) فرداش هم با پپر قرار گذاشتیم(همون روز قندیلی) تا گوشیه سوسولشو بهش بدم. گوشیَرو دادم و طرفای بود که 6 بو د که دیگه میخواستم برگردم، رفتم ترمینال و تا 8 اوتوبوس گیرم نیومد.8ی هم گیرم اومد یه 50 کیلومتری از شیراز که خارج شده بودیم آقا پلیس جلومون رو گرفت و گفت: نه!نه! از این به بعد راه مسدوده. ما هم برگشتیم و امروز ساعت 6 صبح حرکت کردیم به طرف این دیار غریب. بلآخره تموم شد این قصه ی خرابیه این گوشیه سوسول. بـــــــــــــــــــــــه، کلی مخ خوردما
+تاریخ چهارشنبه 19 دی1386ساعت 19:19
نویسنده پپر
|
سلامممممممممممم!
چطوریییینن؟؟ خوبین؟ منم خوبم... ففرم خوبه... همه چیز خوبه.. وای ولی خیلییییییی سردهــــــــــــــه!!!!!!!!دیروز ففر اومد دنبالم بریم یه جزوه بدم به شری دوتایی قندیل بستیم تا رسیدیم!!!!! از گوشیم بگم که بدجوری زده تو ذوقم.... دوشنبه صبح همینجوری خود به خود خاموش شد به هر کی میگفتم میگفت LCDیش سوخته...منم کلی حرص خوردم که به همین زودی خراب شده!!! به ففر خبر دادم اونم سریع السیر پاشد اومد شیراز...فکر کـــــــن!تو این امتحاناشون!بمیرم من این بنده خدا حدود ۲ هفته پیش بدجور از دستم ول شد تو اوج عصبانیت...داغون شد بیچاره...! خلاصه ففر با کلی زحمت اومد در خونمون دیگه ازون موقع کلی میترسم بهش دست بزنم...کلی هواشو دارم! ولی در کل خیلی سوسوله! کوزت جون اگه میخوای بخری باید خیلی مواظبش باشی چون خیلی حساس و ظریفه...ممکنه اذیتت کنه...به هرحال قیمتش ۲۵۰ تومن هست!ولی در کل گوشی خیلی خوشکلی هست منکه خیلی دوسش دارم! دیگه بگم.... امتحانامون شنبه تمومن....اینقد خوشحالم!!!!امروز امتحان تاریخ دارم...فردا زبان و شنبه ادبیات.... تاریخ رو تموم کردم...میام خونه میخوام شروع کنم ادبیات بخونم که جمعه راحت باشم.....زبان و هم که من کلا واسه امتحانای مدرسه هیچوقت زبان نخوندم و نخواهم خوووووووند!!!!!!! دیگه از چی بگم... آها بهتون نگفته بودم دخترخالم یه نینی خوردنی ناز گیرش اومد....دختره!اسمشو گداشتم آرا(بمعنی آراسته)....نمیدونم منکه خوشم نیومد از اسمش!!!ولی خیلی خوشکله نینیشون! خواهر زنداداشمم دیروز یه دختر گیرش اومد...بیچاره نینیش پاش شکست!با وجود اینه دکتر خیلی خوب بوده توی بیمارستان دنا هم بوده!!!! تازشم پسر عمم میخواد یه پسر گیرش بیاد! منم میخواااااااااااااااااااااام!!!!!
+تاریخ چهارشنبه 19 دی1386ساعت 11:6
نویسنده پپر
|
سلام. خوبید همگی؟ ما خیلی دوستون داریما!میدونید که؟ آخه این چند سری آخری پپر و یه دو سه تا از شما دوستان گفته بودید که چرا وقتی مطلب میریزی نمیگی که ففری... منم این سری گفتم که! خب.... بیایم و شروع کنیم.... امتحانات من از ۲۴/۱۰ شروع میشه.... منم با اجازتون کلاسم امروز تموم شد... آماده شده بودم که حرکت کنم و بیام سمت شیراز... حتی سوار اتوبوسم شدم و خواستم که حرکت کنم ولی چه کنم که قسمت نبود... آخه میدونید چیه؟! اگه بیام شیراز خیلی نمیتون خوب درس بخونم.. قرار شد با دو تا از دوستام همین جا بمونیم و بخونیم. ...... نمیدونم چی دارم میگم.... بمیرم الهی واسه پپر.... هم اون و هم خودم کلی دلمون میخواست که من شیراز باشم........ اما نشد. یعنی صلاح رو در این دیدیم.. خـــــــــــــــب..... بگذریم... شماها چطورید؟خوبید که انشااله؟ هیچی دیگه! الآن داشتم با پپر حرف میزدم.به اونم گفتم که دارم علکی کله ی شماهارو میخورم. پس خودتون ببخشید. موفق باشید.... واسه ما هم دعا کنید.... ـــــــــــــــــــــــــ کریسمس مبارک باشه.... البته با کلاسش میشه تولد حضرت مسیحا(ع)... به هر حال مبارک
منم پپر!
اشکال نداره فدات شم...... با وجود اینکه دیشب دلم خیلی گرفت اما الان که بهش فکر میکنم میبینم خیلی کارت درست بود مرسی که به فکر آیندمونی عزیزم....! به مامانم بگم کف میکنه...! با این پشتکاری که من از تو میبینم حتما امتحاناتو خوب میدی قربونت برم! درست بر عکس منی تو! تازشم:این و ادامه مطلب خودت نوشتم که همینجا نظراتو بگیری که بعد نگی من بلافاصله بعد از تو مطلب میریزم که هیشکی به تو نظر نده! تازشم:چرا گاهی آدما یه عکس العمل غیر منتظره واسه محبتی که بهشون میکنی نشون میدن؟؟؟؟ تازشم:تصمیم گرفتم ازین به بعد واسه خودم زندگی کنم و به اطرافیا زیاد اهمیت ندم که بخوام زیاد اذیت شم و اذیتشون کنم!... (ففراستثنا! تازشم:دوستون دارم!
+تاریخ چهارشنبه 12 دی1386ساعت 20:15
نویسنده پپر
|
سلام سلامممممممم
چقدر وقته نیومدما!!!!! دیروز اومدم یه مطلب بریزم اما هرچی زدم ثبت شه بلاگفا گفت به علت ترافیک و این حرفا نمیشه!
الانم باید زودی برم که فردا امتحان فیزیک دارم! درسامون سختن بخدا..... دعا کنین واسمون..هم من هم ففر...! تازشم:گوشیمو خاموش کردم دادم مامانم که تو ایام امتحانات شیطونه گولم نزنه! تازشم:ففر خیلی مهربونه! تازشم:این مطلب قبلی ففر نوشته بود....نمیدونم چش بوده!..من خوبم!اونم خوبه! تازشم:منو ببخشین این همه دیر میام و نمیرسم تند تند بهتون سر بزنم!....ایشالا بعد از امتحانام میترکونم باز! تازشم:یادتون نره واسه امتحانا مون دعا کنین!
+تاریخ دوشنبه 10 دی1386ساعت 10:20
نویسنده پپر
|
کلی مطلب نوشتم.
خوشم نیومد. پاکش کردم سلام. خوبید؟ خداحافظ. شده تا حالا یه چیزی ذهنتون رو مشغول کنه خودتونم ندونید چیه؟!؟! منم الآن اینطوریم. بای
+تاریخ پنجشنبه 6 دی1386ساعت 17:19
نویسنده پپر
|
سلام به همه دوستان انشاا... که همگی خوبید؟ خیلی خیلی باید ما رو و البته بیشتر من رو ببخشید که اینقدر دیر به دبر میام اینجا! اینم که الآن اومدم اینجا و گفتم گور بابای درس واسه اینه که امروز که با پپر جونم میحرفیدم متوجه شدم که خیلی از این ماجرا که من اینجا نمیام ناراحته، واسه همینم به خاطر اینکه به گل خانومم نشون بدم که دوسش دارم و این وبلاگ واسم کلی اهمیت داره اومدم اینجا و مخ شما رو میخورم.. آها! اینو داشت یادم میرفت.. بالآخره گل خانوم گوشی موبشو عوض کرد و یکی از اون دغدغه های ذهنیش که داشت و حالشو میگرفت حل شد. یه گوشیه sonyericson s500....رنگ بنفش. گوشی خوشکلیه،کلیم دوسش داره، از منم بیشتر. ممممم!؟ تا امروز کلی حرف داشتما! یادم رفت. آها! اولاً پیشا پیش از طرف خودم و همسر گلم عید قربان رو به همتون تبریک میگم. دوماً شب یلداتون مبارک و پایدار، ایشالا که خوش بگذرونید. سوماً پپر همه چیز منه و دوسش دارم، کسی حرفی داره؟ وای پپر امروز سگی عاشقتم. کی میتونه اینو بفهمه؟ پپرم همه هستیه من تویی.(این پاراگراف یکم خصوصی بود) خب دیگه من برم. تورو خدا اگر به ابن وبلاگ یر میزنید یه نظر بدید تا ما هم خوشحال بشیم که 2،3 نفر تو این دنیا به ما اهمیت میدن!!! قلباتون عاشق دلاتون شاد لباتون خندون
+تاریخ پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 15:5
نویسنده پپر
|
هنوزم ...
نمیدونم چرا این چند روز همه چیز دست تو دست هم داده که منو داغون کنه؟؟؟؟ امروز مسابقه علمی داشتیم...ساعت ۱۲ تا ۲ مدرسه بودم....خوب خداروشکر...فکر کنم بتونم با نمره های این آبرو اون نمره قبلیا رو بخرم....مدرسه که هستم کمتر تو فکر مشکلات میرم...نمیدونم چرا؟! چقد دلم واسه این شکلکا تنگ شده....اما اصن حسشونو ندارم! جدیدا یه موضوع دیگه پیدا کردم واسه اعصاب خرد کردن خودم.....دلم گوشی جدید میخواد! تاکی باید این گوشی که مال داداشم بوده و به سلیقه خودم نیست رو تحمل کنم خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم تنوع میخواد خب!!!!! مامان اینا هم هی محدودم میکنن که اگه معدلت از فلان نمره بیشتر شدی و فلانجا top student شدی برات هر چی بخوای میگیرم اینقد بدم میاد واسم تو کاری شرط بذارن!!!!!!منم گفتم به درک...میخوام که نگیرین..حالا چیچیم تو زندگیم باب میلم هست که اینم باشه؟؟؟اینم رو اونای دیگه! .... من با ففل بد نیستم..چرا این فکر رو میکنین؟؟؟؟؟خیلی تحملم میکنه...من همش قهر میکنم.... چیکار کنم؟؟؟؟دست خودم نیست!
دلم توجه میخواد! اینطوری نمیخوام!!!!!!! (خدایا چقد بهونه گیر شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+تاریخ پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 16:52
نویسنده پپر
|
چی بگم؟؟
همه چیز گفته شده! همه رو سر اولین نفری که دیدم خالی کردم! واقعا دارم داغون میشم.... نمیدونم کیم....هدفم چیه...علاقم چیه...چه جور آدمیم...اطرافیام رو نمیشناسم...بعضیاشون اعصابم رو بهم میریزن...تو مدرسه بچه هایی که همش ساز مخالف میزنن! یا اینکه هر کار واسشون میکنی بازم طلب کارن...یا اینکه اینقد آدما غرور دارن... چرا بعضیا زورشون میاد به بقیه کمک کنن یا دوست باشن با هم ...پایه ی هم باشن با هم جور باشن!رفیق باشن دیگه! همه نامردن..... هرکس میخواد فقط خودش جلو بره... و تو همین اوضاع من دقیقا بر عکس اینام.... دوس دارم همرو دوس داشته باشم و همه منو دوس داشته باشن...با همه صمیمی باشم...به همه کمک کنم... به همه عشق بورزم.. ... حس میکنم با اینکارام همه فکر میکنن من دیوونم! آدما....من اگه میگم دوستون دارم واقعا دوستون دارم.... از ته قلبم حرف میزنم... دلیل نداره بخوام الکی ابراز علاقه کنمممممممممممممم بعضی وقتا از همتون بدم میاد... همتون خستم میکنین .. بهمم میریزن..
از بحث خارج شدم!اینا یه قسمت از حرفام بود... خب این مسلمه که خب از درس و همه چیزم داغونم....بخونم و نخونم نمره هام افتضاحه...چی کار کنم.....شدیدا depress شدم...کمک! مامانم جدیدا درکم نمیکنه....اینم خرابم میکنه.... حوصله خونه و مدرسه ندارم..دلم سفر میخواد...دریا میخواد....نمیدونم چرا تنهاییی دلم میخواد!(شرمنده ففلم) من خودم رو نمیشناسم.... یکی به من میگه چجوری خودم رو بشناسم؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت۱:اصل مطلب جا موند ....اون درخواست من از ففل واسه این بود که تو این یه مدت بتونم آروم شم...یکم مشکلات خودم رو کمتر کرده باشم..بکم آرومتر شده باشم...بفهمم چی میخوام...و اینکه ففلم رو زیاد ناراحت نکن با این اعصاب خردیا... پی نوشت ۲:ففل از اول نوشتنم باهام بود اصن نذاشت تمرکز نداشتم...دلم میخواس جیغ بزنم... *ببین ففل.. سگ شدم....ناراحتت میکنم...تحمل هیچی رو ندارم!* پی نوشت ۳: دوستان اون حرفا مخاطب نداشتا یکم دلم پر بود از کسایی که آزارم میدن... جالب اینجاس که شخص خاصی نیست...کلی میگم! پی نوشت ۴:تورو خدا غرور نداشته باشین!
+تاریخ سه شنبه 20 آذر1386ساعت 18:47
نویسنده پپر
|
بی مقدمه شروع میکنم چون هم خودم راحت ترم هم خودش اینطور خواسته
آخ که الهی قربونش برم من. پریشب(۱شنبه شب) قرار بود من و پپر و هومن و شهرزاد با هم بریم تئاتر یوسف و زلیخا.. این تئاتر مال همون گروهی بود که تئاتر عاشقانه های سیاوششون رو دیده بودیم و البته راضی. قرار شده بود که هومن واسه خرید بلیط اقدام کنه که متوجه شده بود که اون شب تئاتر نیستشو شب شهادت و این حرفا.. کلی خورد تو ذوقمون. آخه میدونید؟ پس رفتیم سینما واسه دیدن فیلم توفیق اجباری..... بگذریم.. دارم چرت و پرت میگم.. اینا همه بهونه بودن تا از دیشب بگم: سینما رفتنمون با همه خوبیاش و با پپرم بودنش گذشت. توی راه که میرفتیم کلی دلم گرفته بود. پپر پرسید چیه؟ گفتم از همین الآن دیم تنگیده..گفت: فردا رو که داریم! میدونید؟!؟ الآن یه ۴هفته ای میشه که من و پپر ۲شنبه ها همدیگرو میبینیم. یعنی من میرم در کلاس دنبالشو از ترس این که تو خیابونا بهمون گیر ندن میریم خونه....آخه تجربه تلخ گیر دادن از طرف حکمرانان قانون رو داریم... به هر حال... من رفتم در کلاس پپر اینا و پپرم کلاسش توم شد.. اولش لبخند داشت ولی به محض اینکه سوار ماشین شد و خواستیم بریم سمت خونه گفت: فرهاد: نریم خونه. من میترسم. دلم شور میزنه!!! هر طوری که بود راضی شد تا بیاد. (یه وقت خیالای بد نکنیدا! گفته باشم...!) رفتیم خونه.... پپر رفت و یه گوشه روی مبل نشسته بود.. منم تقریباْ کنارش بودم. به خدا یادم نمیاد بهونم چی بود اما مثل همیشه نزدیک شدم که خواسم پپر رو ببوسم یکم متوجه یه ناراحتی تو چهره ی پپر شدم... بروی خودم نیاوردم و لبم رو بردم سمت گوشش و یکم با گوشش بازی کردم...(کسایی که این پست رو میخونید جنبه داشته باشید و پاک به مسئاله نگاه کنید) من دیگه رو مبل نبودم.پائین پاهاش نشسته بودم که متوجه یه حلقه ای کوچلو از مروارید اشک تو چشماش شدم... -پپر؟ چیه عزیزم؟ها؟ خوبی؟ ((بلند شدم و کنارش نشستم)) ف: چیه گلم؟ چیزی شده؟ پ: فرهاد؟ از همه چیزم بدم میاد....!!!!!!!!!!!! ف: ...................... ... ............. ....................... ................... ...... ...................................... ..... ..................... ................ ......... .. ................ و...... ................. ... ............................... ...... .......................... .................... .................. نمیاد گلم. حرفام نمیاد. بازم قفل کردم. میدونید؟ پپر دیروز بعد از اینکه از بعضی از کرده هاش ابراز پشیمونی کرد و متاسف از بعض کرده ها و نکرده هاش بود از من خواست که: از من خواست که اگر میشه یه مدت ارتباط بینمون کم و یا شاید قطع بشه...! دلیلش رو که پرسیدم گفت مبخوام یکم خودم باشم.. یکم تنها باشم... من مات و مبهوت بودم.. نظر من رو که خواست اول مونده بودم چی بگم... قبول کردم.گفتم هرچی تو بخوای عزیزم... آخه وقتی این خواسته ی همه هستیه منه دیگه چی دارم که بگم!!؟ میدونید؟ گفت اگر تو نبودی هر بلایی که میخواستم میتونستم سر خودم بیارم.. اول درست حسابی منظورش رو نفهمیدم.. یه چیزایی برداشت کردم که اون رو هم امروز پای تلفن بهش گفتم.. نمیدونم چی باعث شده که گل من همچین خواسته و یا در خواستی داشته باشه! پپر الان هنگ کرم حرفام بازم پریدن.. میرم اگر شد فردا میام.ایشالا که تا فردا خودتم میای و کاملاْ توضیح میدی... راستش معدمم داره اذیتم میکنه.حال نشستن رو ندارم. شاید اگر الآن خونه بودم کلی گریه میکدم و اشک میریختم. اما جون سروش حرفمم نمیاد. پپر دوست دارم.........بااااااااااااااااااااااااااااااااااای ــــــــــــــــــــــــــمعدم ((راستی من ففر بودم))
ببخشید دوستان من یکم غیرتیم پس لطفاْ بعضی ها حواسشون به مدل نظر دادناشون باشه. واسه این پست نمیگما! واسه پست قبلی کلاْ میگم. تورو خدا ناراحت نشید یه وقتا....!>>م ه د ی<<
+تاریخ سه شنبه 20 آذر1386ساعت 13:8
نویسنده پپر
|
ميگمااااااا!!!! ... امشب دلم كشيده تعريف كنم.... از كجا شروع كنم خدا؟؟؟؟ .... ......ففل از اقوام دختر خاله ي منه!!!!يه دختر خاله ي .... صفتي نميتونم براش پيدا كنم...اما هر چي هست بده!!! كه من هيچ وقت نتونستم باهاش خوب باشم! خلاصه يكي از شباي تابستون2 سال پيش كه من تو اينترنت داشتم ول ميگشتم ديدم كه اين دختر خاله ي گرامي ما هم online هستش...گفتم يكم بيام لا اقل با اين كلكل كنم بهتر از بيكاريهآدم بيكار هر كاري ميكنه! من شروع كردم با ففل چت كردن...يكم خلاصه تر بگم...اون شب اول گذشت..يكي 2 ساعت چت كرديما...از فرداش دختر خالم گفت كه ببين پريا با فرهاد خوب صحبت كن تورو خداها...گفتم چطور؟اينكه منو نميشناسه ازون به بعد ديگه بعنوان خود پريا با ففل چت كرديم...حرفامون خيلي عادي بود.... مثه 2 تا دوست... اما اين چتا كمكم عادت شد!!! اين يكشنبه ها كشيده شد به ساعت 4 و 5 هر روز صبح...قبل از مدرسه!!!!!! هر روز ساعتا رو كوك ميكرديم واسه ساعت 4!!! فكر كنم 11 بهمن بود كه ففل واسه اولين بار ابراز علاقه كرد!!!! چطوریش خیلی خنده ست و واسه بار اول در روز ۱۱ اسفند ففل رو بیرون از خونه ملاقات کردم... من و دوستم داشتیم میرفتیم بیرون..اونم تا فهمید خودشو جل کرد اصلاح میکنم ایشونم تا فهمیدن قدم بر چشم ما نهادن! دیگه نمیدونم چی بگم...این بیرون رفتنا ۲-۳ بار دیگه تکرار شد.... وایییی دختر خالم!!!!!! اولین باری که ففل بهش گفته بود منو دوس داره اومد خونه ما یه قشقرقی به پا کرد که نگو.... منم فقط میخندیدم به این بیچاره..آخه اون فکر میکنه که فقط ففل منو دوس داره و ازین رابطه بی خبره!اولش که بهم گفت من یه قیا فه اینجوری بعدم كه خودم رو زدم به اون راه كه يعني من از همه چي بيخبرم به جون تو!!!!! ففل؟؟؟؟ ادامه با تو؟؟؟؟؟؟ اصن ادامه داره؟؟ نه ديگه همين! دوسش ندارم! آها اوکی شد....همین دیگه!!! تازشم:دلم تنگ شده!چرا آپ نمیکنین دخترا؟؟؟؟ تازشم:پخخخخخخخخخخخخ....(به ففل تازشم:امروز یه چیزی از مامانم شنیدم فکم باز مونده! ....
+تاریخ چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 19:47
نویسنده پپر
|
سلام دوستااااااااااااان
خوبین؟؟؟؟ آخ که چقد دلم واسه آپیدن تنگ شده بود....مطلبای ففلمو خوندیییین؟ میبینم که کسیم زیاد به ما سر نزده ببینه ما زنده ایم؟؟؟؟نیستیم؟؟؟مرسی ازونایی که سر زدن! تا یادم نرفته بگم....این مطلی آخریه ففر رو زیاد جدی نگیرین.....دیروز یکم ۲باره نامردی کردم و لوس بازی در اووردم...اما مثه همیشه ففرم جدی گرفت!!! من کلی تعریف داشتما....اما الان نمیدونم چی بگم.... ففل این هفته نیومد شیراز!!!!به خاطر جاده های سالمی که ماشالا این استان داره و راننده های محتاطی که داره بهشون این اجازه داده نشد! امروز واسه بار اول بارون اومد.......!!!!!!!!!صبح که از خواب پاشدم صدای برخورد قطره هاش به شیشه میومد دیگه از چی بگم؟؟؟؟؟ مامانم الان اومد گفت:پریااا؟؟؟ من: راهنمایی که بودیم همش دوستامون مسخرمون میکردن از درس خوندن زیادووو حالا... شری اونروز داشت نصیحتم میکرد میگفت منم از یه لحاظایی به داداش بزرگت حق میدم.... یادم که میاد راهنمایی که بودم هر روز بلا استثنا ساعت ۳ و۴ صبح بیدار بودم درس میخوندم.... رتبه هام تو مسابقه علمیا از ۵ ام پایین تر نشده بود! ... دارم با فرهاد حرف میزنم...زیاد نمیفهمم چی دارم مینویسم! تازشم:خواب خانومی رو دیدم!!!!! تازشم:بابا به خدا این همه تحولم نگیرین من شرمنده میشم والا......ففل تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟ تازشم:از وقتی ففل پاشو گذاشته اینجا ماشالا به یاری همه تونستم نشون بدم که از عهده ی ساختن یه وبلاگ خوب بر اومدم تازشم:
+تاریخ دوشنبه 12 آذر1386ساعت 15:21
نویسنده پپر
|
لعنت به من
این که چرا رو نمیدونم...
فقط : لعنت به من
+تاریخ یکشنبه 11 آذر1386ساعت 14:39
نویسنده پپر
|
سلام.
خوب هستید؟ اما راسیاتش یکم درسا زیاد شدن... تلفن خونه ی پپر اینا هم که قطع شده واسه همینم از این که بیایم و یه این کلبه سر بزنیم معذوریم.
راستی پپری؟ موبایلم امروز قعطید!! فردا وصلش میکنم... الان هم باید برم/... شما دوستان! تو رو خدا ما رو تنها نگذارید... بای.............زود بر میگردم
+تاریخ شنبه 10 آذر1386ساعت 16:26
نویسنده پپر
سلام سلااام.
خوبین که ایشالا؟ یه وقت اشتباه نگیرید فکر نکنید من اونما! راستش هنوز که هنوزه هنگ این وبلاگم. دیروز تازه اینجارو بهم نشون داده. کلی تعجب کردم. کلیم ذوق . دوباره قفل کردم.(این مدله منه که به محض اینکه میشینم پای سیستم قفل میکنم) یعنی یه جورایی حرفام میپرن. الآنم حرفم نمیاد. اما کلی دلم میخواد مخ بخورم. پر حرف نیستم ولی حرف زدن رو دوس دارم. خوبه دیگه.. دارم از موضوع خارج میشم که اصلاْ من واسه چی اومدم اینجا!! منم قبول کردم و قول دادم که امروز رو بیام و وفای به عهدی کرده باشم... میدونید؟ آخه نیست اینجا وبلاگ زنمه! آره زنم... پپری جونم... همون که عــــــشقه منه. همون که عمر منه. همون که همه هستیه منه.همون که همه دنیای منه. همون که به اندازه ی دنیا دوسش دارم!.نه! همون که بیشتر از دنیا دوسش دارم. همون که به اندازه ی خودش دوسش دارم... آره...من ففرم. همون که سگی دیوونه ی پپر. امروز رو هم اومدم اینجا تا: تشکر کنم از: تشکر۱: از همه ی شما دوستان عزیزی که تو همین چند مدت کوتاهی که پپرم این وبلاگ رو ساخته همراهش بودید و تنهاش نگذاشتید. تشکر۲:از خانومی گلم که این وبلاگ خوشکل رو ساخته و خوشکلتر از همه توش عشق ریخته. +توضیح۱:دیروز اینجارو تقدیم کرد به من.... بهم گفت: این رو یه گوشه ی کوچولو از کادوی تولدت حساب کن. +توضیح۲:دیوونه جونم نمیدونه با این کارش دنیا رو به من داده. به خدا که اینجا از بهترین کادوهای تولد در تاریخ ۲۰ ساله ی زندگی من بوده پاراف: پپرم؟ دوست دارم...آروم...ساده...پاک... با یه دنیا عشق. تشکر۳: از خدا جونم که پپر رو به من داده تا منم بفهمم که:زندگی زیباست. زندگی زیباست... مگه نه؟ اعتراف۱:پپر رو دوس دارم.(بیشتر از همه ی دنیا) اعتراف۲:امروز اصلاْ خوب حرف نزدم. پس:من رو به بزرگیه دلای مهربون خودتون ببخشید. اعتراف۳: خیلی دلم میخواد منم بیام اینجا با پریا با هم مطلب بریزیم. پرسش:منم بیام؟ آرزو: به امید فردایی روشن برای همه اونایی که دلاشون پاکه و خوب بودن و بهتر شدن رو میخوان دوستتون دارم...........امضا: فرهاد پا ورقی: نظر بدید که یه وقت آبروم جلوی پریا نره ها!!!
+تاریخ یکشنبه 4 آذر1386ساعت 19:57
نویسنده پپر
|
سلام....
چقد وقته آپ نکردم! البته من ۵شنبه نشستم یه آپ خیلی دلگیر و بد اخلاق و بی حوصله و هر چی صفت بد فکرشو کنی کردم....طولانیم بودا...اما از اونجایی که بنده وقتای دلتنگی وحشتناگ سگ میشم...اخرین لحظه بدون اینکه دکمه ثبت رو بزنم بستمش و با یه لبخند عصبی خیلی relax ول کردم رفتم....الان دارم غصه شو میخورم!!! بنده ازونجایی که ۵شتبه شب حوصلمون سر رفته بود تصمیم گرفتم یکم برم وبلاگایی که تا حالا نرفتم و بخونم.....که ای کاش هرگز نرفته بودم..... من وبلاگ الستومریا و مریم و زیاد میخوندم....خیلی خیلی زیاد....بهشون عادت کرده بودم....مثه یه کتاب رمان که وقتی شروعش میکنی دیگه نمیتونی ولش کنی و باید تا آخرشو بخونی.... هیچ وقتم نظری واسشون ندادم که بخوان منو بشناسنا!خلاصه این دو تا نامرد وبلاگ و بستن و بیخبر(البته واسه من بی خبر)ول کردن رفتن! حالا تعجب من ازین بود که چرا دیگه کسی چیزی ازونا نمیگه و یادی ازشون نمیکنه....نگو همه ازونا خبر داشتن جز من..... من اون وبلاگ رو که پیدا کردم قبلا خونده بودم...اما خیلی سرسری و مختصر...فهمیده بودم که اینا یه شباهتایی دارنا...اما اصن به فکرم نرسیده بود اینا اونا باشن.... بله خلاصه...چشمتون روز بد نبینه ما این قسمت نظرات وبلاگ رو باز کردیم...دیدیم همه نوشتن الستومریا و مریم عزیز...... بله....رسیدم به آخر قصه...همه چیز تموم شده بودو این وبلاگم تعطیل.... منم که کلا اگه عصر جمعه و ۵شنبه خونه باشم دیگه پریا نیستم....دیگه اینم اومد روش....در این لحظه فقط یه چیز آرومم میکرد...زود زنگیدم ففل....نمیتونستم حرف بزنم بابام اینا خونه بودن....ففل یه طرفه میحرفید منم هر از گاهی پچ پچ میکردم(اینکار عادتمونه...تعجب نکنین) ففل تا فهمید حالم خوش نیست گفت چی شده...بازم رفتی وبلاگ خوندی؟؟ گفتم آره! بگذریم....! خیلیییییییییی خوب بوووووووووووود! همش با ففل بودم.... بعد از همه کلاسام ففل میومد دنبالم...با ففل رفتم خرید...رفتم خونه ففل اینا خلاصه اینکه من نمیدونم این هفته که ففل باید برگرده من چطوری میتونم تحمل کنم؟؟؟؟ راستیییییییییی ...اینو یادم نبود بگم خدا...اینو دیگه کجای دلم بذارم؟؟؟؟ ففل تصمیم داره بره هند یا مالزی ادامه تحصیل منه...اگه کارش درست شه تا آخر امسال میره! نمیدونم چیکار کنم...اما میدونم اگه بره خیلی به نفعه جفتمونه!اینو مامانمم تایید کرد! اینم از این.... ببینیم خدا چی واسمون صلاح میدونه! wow!خدای من الان ساعت ۵ هستو من یه من کار واسه فردا رو سرم ریخته! تو این اوضاع بی وقتی نمیدونم میخوام وقت از تو... بیارم که دارم میرم کلاس پیانو؟؟؟ برم دیگه دوستان.... مواظب خودتون باشین! تازشم:کوچولو جونم خوشحالم که از نو شروع کردی تازشم:اینو یادم رفت بگم....جمعه من و ففل وشری رفتیم theater عاشقانه سیاوش...!هم ففل هم شری قبلا رفته بودن واسه من باز دوباره اومدن! تازشم:تولد ففل نزدیکه! تازشم:یکی یه قالب خوب به من معرفی میکنه؟؟؟ تازشم:دوستان درسا سخته! تازشم:دیروز ففل نزدیکای خوه ی ما بوده...بعد داداشمو میبینه(اون کوچیکه که از موضوع بی خبره)بعد سوارش میکنه میرسونه خونه! تازشم:یادتون نره بگین واسه ففل چی بخرم؟؟؟؟؟خدا کنه بتونم پول جور کنم....آخه این ماه باید پول قبض و بدم...مامانمم که دیگه پایه نیست و باهام نمیاد!!!!! تازشم:مریم بانو جون ففل بیشتر دوس داره واسه تولدا یه چیزی کادو بده یا بگیره که موندگار باشه...یه جورایی یادگاری باشه (پوشاکی و این حرفا نباشه!)...اگه اینجوری نبود که خیلی کارم آسون تر بود!
+تاریخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 17:32
نویسنده پپر
|
سلااااام
بخدا دیگه دلسرد شدم از نوشتن......!!!!!آدم بدشانس تر از منم هست آخه؟؟؟؟هرچی آپ طولانی دارم باید بپره!!!پریروز نشستم کلی از خودم و ففل و اینکه این چند روز چیکارا کردیمو کجاها رفتیم نوشتم...اما این دفعه پاک نشدا....این دفعه کامل و صحیح و سالم سپردمش به بلاگفا....زدم ثبت شه...بعد یکم طول گشید و بعد دیدم با کمال خونسردی نوشت: "the page cannot be displayed" اخلاق من و ففل خیلی فرق کرده...خییییییلییییییییی بیش از حد عشقولی شدیم!!! ولی خدایی خیلی بچه ایما! امروز ساعت ۶:۳۰ قرار بود باداداش و زنداداش(نامزد درواقع) و دختر خاله های زنداداشم با شوهر یکیشون(یکیشون مجرده هنوز) و دوست داداشم و زنش و خواهر زنش و لیلا (همکلاسی داداش و زنداداشم) که من عاشقشم همشم ازم میپرسید خوب پریا چه خبر؟؟؟...!مامان اینا خوبن؟ ...درسا تو میخونی؟ .... خوب دیگه برم یکم رو اس ام اس هایی که ففل میده تمرکز کنم که ناراحت نشه see you take care guys تازشم:ففل بهم گفت دارم بزرگ شدنت رو کاملا حس میکنم بعد نوشت ۱:کوچولووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد نوشت ۲: چرا دیگه نمیشه واست نظر گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟یک نظر داری پس چرا من نمی تونم نظر بدم؟؟؟؟؟ بعد نوشت۳:آخه چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟همین ۲ روز پیش بود گفتم اگه یکیتون دیگه به نوشتن ادامه ندین من دق میکنما!!!!مریم جونم لطفنننننننننننننن!!!!!!!بازم بنویس.... بعد نوشت۴:کوچولو سهیل رو هم درک کن.....نمیخوام سرزنشت کنم قربونت برم...ولی....! بعد نوشت ۵:آخه چرا یهو اینطوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+تاریخ جمعه 18 آبان1386ساعت 17:50
نویسنده پپر
|
سلام
هنوزم دارم حسرت اون آپ قبلمو میخورم که همش پرید!!!! کلی روش کار کرده بودما... بیخیال.... خوبین دوست جونیام؟؟؟؟؟ چقد دلم واسه آپیدن تنگید یهو!!!! دوسای خوبم.... یه خواهش ازتون دارم...تورو خدا همین الان که این آپ و میخونین واسه ففلم کلی دعا کنیییییییییین چند هفته ای بود که دلش درد میگرفت... این هفته که اومد شیراز رفته بود دکتر...دکتر گفته بود تو چتهههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟ گلبول سفید خونش خیلی زیاد بوده...دکتر گفته احتمالا واسه این غذاهاییه که از بیرون مجبوره بخوره! بمیررررررررررررررم برااااااااااااااااااااااااااش! تورو خدا واسش دعا کنین بمیرم پشت تلفون اصن به رو خودش نمیاره اما معلومه خیلیییییییییییییی درد میکشه پپر واست بمیره عزیززززززززززززززززم دعا یادتون نره ها..... آره دیگه..... ففلم درسامون سخته خوب اما همرو بد دادم.... فقط یه حسابان و فیزیکه که خوب میدم .... بقیش ..... جببررررررررر دهنم ازینا شد تا اینارو خوندم و امتحان دادم هیییی خدا....چی میشد این درسا رو زمین نبود! حفظیاتم افتضاحه نیدونم چیکار کنم!!!!! دیگه دیگه..... رهااااااا کجاییی؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه رها که دعا میکنین؟اوهوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ففلم واسه ففلم دعا کنیییییییییییییییین هدیه بلاخره پیداش شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تازه ایندفعه تنها نیست.......یه موش موشیم تو شیکمش داره!!!!! کوچولو خانوم تنبل نشو زود آپ کن!!!!! خانومی جونم که الان کلی perfect هست و داره کیف میکنه این چند ماهه آخریه مجردی رو ایشالا همتون خوشبخت شین معتاد این آهنگ وبلاگ رها شدم..... همش دارم اینو گوش میدم...سفارش دادم ففل واسم بیاره آره دیگه.... اینیم دیگه.... اونم که از خداشه به یه بهونه منو ببینه.... ایشالا تا فردا خوب شه و بتونه بیاد پیشم
چقد وقته ها....چقد وقته....من ففل رو....وای ففل خودت میدونی من چقد وقته چی....؟؟؟؟ دلم تنگیدههههه میخوامت گلم..... خداااااااااااااااااااااااااا جونممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ففلمو خوب میکنی؟؟؟؟؟ قربونت برو خدا...دارم صدات میکنم.....یه کار کن ففل خوب شه من بی اون میمیرمااااااااااااااا!!!!! دعا یادتون نره....
تازشم:کسی از الستومریا و مریم خبر نداره؟؟؟؟آخر چیکار کردن؟؟ تازشم:ففلم خیلی ناز و مهربونه تازشم:ففل رفته اندوسکپی کرده بش گفتن این دردا رو آقا میکشیده چون غذا نمیخورررررررررررررررره تازشم:تو پست قبلیم نوشته بودم که چقد به وبلاگاتون عادت کردم....رها و خانومی و کوچولو جونم وهدیه گلی و.....بقیه هم که دارن روز به روز اضاف میشن....!
+تاریخ شنبه 12 آبان1386ساعت 17:7
نویسنده پپر
|
هر چی نوشتم پاک شد.....نشستم دل سیر گریه کردم.........
یه آپ طولانی که خیلی دوسش داشتم............... لعنت به این بدشانسی! کلی با ذوف و شوق نوشته بودم.......
+تاریخ پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:59
نویسنده پپر
|
سلام خوبییین؟؟
حس اپیدن ندارم اما چون خبرای خوب دارم باید بگم..... پریشبا موهامو کوتاه کردم!!!!!!!!!!!!!!! میگه چرا کوتاه کردیییییییی؟؟؟؟؟؟ امروز یه امتحان گندییییییییییی دادم دیگه دیگه...... ففل اومده شیرازززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!!!
دیروز اومده بود در کلاس زبانم..... میگفت بیا با هم بریم راضی نمیشد که آخه یه بار قبلنا منو از یکی از کلاسام رسوند خونه تو راه داداش کوچیکمو نامزدش ازجلو ماشینمون رد شدن.... منم ازون موقع دیگه توبه کردم......اما دیروز این کچل خان که راضی نمیشد....جلو کانونم ضایع بود اینجوری داشتم کل کل میکردم.... خلاصه سوار شدم اما ایندفعه سعی کردم خوش اخلاق باشم آخه دفعه قبلی خیلی سگ بودم ففلم تا نصف راه منو رسوند.... بقیه رو مثه یه بچه خوب خودم رفتم...ففلم از پشت دنبال ماشینمون میومد همین دیگه.... فردا هم داره باز میره!!!! راستی من اصن تا حالا گفتم ففل کجا درس میخونه؟؟؟؟ ففل تو یکی از شهرستانای نزدیک شیراز درس میخونه... بچم تنهاست ... فعلا برم یکم درس بخونم حداقل امتحانای فردارو خوب بدم....
+تاریخ یکشنبه 6 آبان1386ساعت 16:36
نویسنده پپر
|
دلم گرفتههههههههههههههههههههههه!
بغض داره گلومو له میکنه............ خدااااا
یه بار نوشتم پاک شد....... امشب با رها چت کردم..... چقد دوسش داشتم خدا!!!!!!!! قبلا تو بلاگ خانومی در موردش خونده بودم اما درست یادم نمیومد....... رفتم وبلاگش تا دیدم نوشته چت زنده کلیک کردم.... آخه خدا چرا هرچی بلاست سر آدمای خوب میارییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ قلب پاکش درد میکنه..... چرا خداااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه یه جوون ۱۹ ساله چرا باید این بلا به سرش بیاد؟؟؟؟؟؟ تورو خدا واسش دعا کنین.... خیلی محتاج دعاست....هم واسه خودش هم عشقش!!!!!!!!!!! من خیلی دلم میخواد کمکش کنممممممم نمیدونم چطوری!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط میدونم که امشب و هر شب بغیر از خودم و عزیزم واسه اونام دعا میکنم.......
باید برم...... من ففل میخواااااااااااااااااااااااااممممممممممممم
+تاریخ پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 19:51
نویسنده پپر
|
سلام...خوبین؟؟؟
اول جواب کوچولو جونم رو بدم... من خودمم قبول دارم که هنوز خیلی زوده که بخوام وارد مسایل عشقی بشم و اینا... مخصوصا اینکه الان تو سنیم که باید همش شیطونی کنم و بی خیال دنیا و مشکلاتش باشم... اصن حرف داداشمم از اول همین بود که تو هنوز بچه ایی و تصمیماتت بچه گونست و اینا.... اما من دیدم نسبت به این قضایا چیزه دیگه اییه!!!!.... اول اینکه عزیزم رو هیچ وقت دوست پسر خودم ندونستم.....یعنی مدل این دوستیای این روزا که از رو شیطونیو وقت پر کردنه و دو طرف زود به هم میزنن... من وففل(اسم اختصاریشه اما بعد از یه مدت که صمیمی تر شدیم هر وقت من یا اون دلمون میگرفت میومدیم واسه هم دردودل میکردیم....مثه دو تا دوست...مثه من و شری...!!! اینا باعث شد که خیلی نزدیک تر بشیم تا جایی که دلمون واسه هم تنگ میشد و یه جورایی به هم عادت کردیم... حتی روزایی که من مدرسه ام ساعت ۷ صبح بود...ساعتامونو کوک میکردیم رو ۵ که با هم چت کنیم چه روزایی بود...واقعا بچه بودم...در واقع بچه بودیم...هنوزم هستیما....!!! این روزا بود که داداشم ازینکه ساعت ۵ بیدار میشم تعجب کرده بودو بعد از یه سری عملیات سرک کشیدن تو کارای من فهمید که من چکار میکنم و برای بار اول به من اخطار داد که ادامه ندم.... (تا حالا ۳ بار بهم اخطار داده خلاصه یعنی میخوام اینو بگم که الک الکی همدیگرو ندیدیم از قیافه همدیگه خوشمون بیادو بهم شماره بدیم....اون روزایی که با هم ساعت ۵ صبح چت میکردیم اگه یه بار من میگفتم نمیتونم بیام ففل به هیچ غنوان قبول نمیکردو خودشو میکشت تا من on شم... یا اگه ففل ۵ min دیر میومد انقد بی طاقت میشدم که میبستمش به فحش.... بعدم که یه روز به صورت خیلی خیلی اتفاقی!!!!!!!!!!!!!!!!!! جدی تر شد.. ففل به من شماره اتاقشو off گذاشته بود...نمیدونم چرا اینقد اون روز ترسیدم .خیلی بی رحمانه قبول نکردم وگفتم که ما فامیلیم و من دوس ندارم و نمیتونم خطرشو به جون بخرم و نمیخوام کسی بفهمه و ازینا...ففلم هیچ اصرار نکرد و گفت حق با منه!!!! اما یه روز چون اینترنتم قطع بودو میدونستم ففل فرداش آن میشه و ببینه من نیومدم ناراحت میشه باید هرجور بود بش خبر میدادم و راهی به جز زنگ زدن نداشتم اجبارا صداش میلرزید بچم.... ازون موقع بود که زنگیدنم عادی شد بینمون!!!! خلاصه....اینه که من بخدا نخواستم از الان وارد این مسایل بشم و هی بخوام شعر عاشقونه بنویسم واینا...اما شد دیگه بهم عادت کردیم....دست خودمون نبود که!!!! البته منم چند بار خودم تصمیم گرفتم اون اولا چون به درسم خیلی لطمه خورده بود رابطه کمتر شه تا دوتامون خوب درسامونو بخونیم..اما نشد دیگه...شری که از ففل خبر داشت بهم میگفت اون خیلی داغونه منم دلم طاقت نیوورد.... درضمن منم عین بچه ننه ها طاقت نیاوردم ورفتم زود همه چیو کف دست مامان جونم گذاشتم....! اونم بعدازینکه کلی روش کار کردم و کم کم ففل وشناخت و ازش خوشش اومد این موضوع رو قبول کرد ففل خانَم تا فهمید من به مامانم گفتم اونم رفت همه چیو گذاشت کف دست مامانش بعدم کلی ازم فحش خورد خلاصه اینجوری بود که ۲ تا کوشولو واسه همدیگه عشقولانه دروکردن!!!! آخرشم هنوز کلاغه به خونش نرسیده.. انگشتام درد گرفت.... منکه هنوز به آپ کردنای طولانی عادت ندارم.... انقد طولانی شده که نمیدونم چی نوشتم فقط خدا کنه بی ربط نباشه....تحملم کنین دیگه
+تاریخ یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:21
نویسنده پپر
|
سلام....
واقعا مرسی ازین همه لطفی که به من دارین... همش میام میبینم ماشاا... نظرات داره از سرو روی این وبلاگ میباره کلی ذوق میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!! به خدا دیگه نا امید شدم..... یکم دیگه سعی میکنم اگه بازم مشتریای اینجا زیاد نشد وبلاگ و تعطیل میکنم... موندم تو اینکه مردم چیکار میکنن وبلاگاشون پر طرفدار میشه... بگذریم.... دیشب واسه باره اول خونه شری اینا(یکی از دوستام) خوابیدم تا ساعت ۵ مدرسه بودم...اینقد خوشال بودممممممممم تو مدرسه این مدلی ازینکه بابام اجازه داده بود تعجب کردم...بیچاره فکر کنم دلش برام سوخت... آخه این دوستم مامانش رفته بود ارمنستان باباشم دبی...یه داداش ۲-۳ سال کوچیکتر از خودسم بیشتر نداره...بعد چون تنها میشد مامانش زنگ زد اجازمو از مامان اینا گرفت...مامانم تو رودر بایستی موندو قبول کرد خلاصه من و ۲ تا دیگه از دوستام رفتیم اونجاهو کلی کیفیدیم.. البته خاله ی شری اومده پیشمون اما باز راحت بودیم و خوش گذشت... منم از موقعیت استفاده کردم و کلی با عزیزم حرفیدم و اس ام اس دادیم... البته حسابیم که حرف نزدم یه کلمه با اینور حرف میزدم یه کلمه با اونور و هی هره میدادیم... نمیدونم عزیزم چطوری تحملم کرد حالا اگه من بودم ۱۰ بار قهر کرده بودم خلاصه کلی خندیدیمو فیلم دیدیمو حرفیدیم تا خوابمون برد.... صبحم از سر اجبار ساعت ۹ بیدار شدیم آخه ۱۱ کلاس داشتیم.... بعدم من به خودم اومدم ودیدم بههههههههههههههههههههه!!!! دیشت اس ام اس ترکوندم!!!!! فهمید....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خطراشو به جون بخرم...نمیدونم چرا گاهی اینقد میترسم.... خدا خودش کمکم کنه.... شماهام اینقد دل منو نشکونین.....حداقل یه راهنمایی بکنین! حالا برم یکم درس بخونم دیروز تا حالا ول گشتم!!!!!!
+تاریخ جمعه 27 مهر1386ساعت 16:7
نویسنده پپر
|
سلام سلام..
خوبین؟؟ من خوبم عزیزمم خوبه.... الان کلی خوشحالم چون یه منبع خوب اسمایلی پیدا کردم بعد چون زیاد ذوقشو دارم ممکنه یه کم بی جنبه بازی و ندید پدید بازی درارم به بزرگی خودتون ببخشین.... الان که من اینجا با خیال راحت نشستم ۳ تا امتحان دارم که فقط یکیو خوندم نمیدونم چرا اینجا حرفم نمیاد..!!!!! شاید چون هنوز بهش عادت نکردم!!!! ایشالا زودتر اینجا رو واسه عزیزم آماده کنم بیارم بخونه من یه وبلاگ شلوووووووووووغ دوس میدارررررررررم پس نظر یادتون نره....
+تاریخ سه شنبه 24 مهر1386ساعت 9:37
نویسنده پپر
|
سلام سلاااااام!
خوبین همه؟؟ خوشین؟؟؟ عیدتون مبارک!!!!!! نماز روزه هاتون قبول باشه... با تعطیلی دیروز کیف کردین؟؟؟؟ من که کلی ذوقیدم!!! خوب حالا تا سر حالم یکم از خودم بگم... من اسمم پریاست بعضیا پپر صدام میکنن...۱۶ سالمه..بهمن میشه ۱۷ سالم! کلاس سوم دبیرستان رشته ریاضی!(دارم همه زندگیمو میگم خونواده و آخرین فرزند(ته تغاری یه عزیز رو هم خیلیییییییییییییییییییییی دوس دارم...خیلی... خارج از بحث:اعصابم خرد شد به خدا...میخوام یه توضیح در مورد وبلاگ بذارم اون بالا نمیشه خلاصه میگفتم ...عزیزمو(ترجیح میدم اسمشو نیارم اما من یه روز زد به کلم و رفتم همه چیزو به داداش بزرگه گفتم اونم اینجوری فهمیده بود و کلی نشست و کلی مهربون باهام حرف زدو آخر کار با اون اخلاق جدیش گفت که دیگه حق نداری ادامه بدی(وقتی جدی میشه دیگه به هیچ چیز گوش نمیده و حرف حرف خودشه!)..منم اینجوری توصیفی نداشت الانم به خاطر مدرسه ها سرم شلوغ شده و تقریبا آروم شدم...و اینکه ما تقریبا زیر میزی از هم باخبریم دو سال از با هم بودنمون میگذره یعنی الان سال سومه...خوب مسلما خیلی با هم خاطره داریم ...کلی خاطره های خوب..هیچ وقت عزیزم نذاشت بد بشه!!!!هیچ وقت با هم دعوا نکردیم همیشه من بد اخلاق بودم اما اون کلی صبور بودو منو آروم میکرد! قربونش برررررررررررررررم من!!!!! عزیز دلم دوست دارم! می عشقولمت! خوب دیگه جو نگیرتم مواظب خودتون باشین دوستای خوبم.. داداشی این ورا پیدات نمیشه!!! بیا پیشمون بابای
+تاریخ یکشنبه 22 مهر1386ساعت 16:17
نویسنده پپر
|
|
||||||