|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
|||
| سلااااام سلام.
خوبید که انشا...؟ الهی شکر..ما هم خوبیم.
"مجبور نیستید همرو بخونیدا!! حوصلتون سر میره. داستان از ایجا شروع شد که فردا روزاز اولین برفی زمستون توی شیـــراز و در کل فارس صبح که با پپر جونم تماس گرفتم که خوب با هم گپی زده باشم عشقی رد و بدل کرده باشم فهمیدم که حال پپر خانومیم اصلاً خوب نیست. علت رو که جویا شدم گفت که همچین اتفاقی افتاده و حال خانومیه ما به شدت گرفتست. دیدن همچین وضعیتی هیچ وقت برام ممکن نبوده. پس تو اولین فرصت یه بلیط واسه شیراز گرفتم و بعد از چهار ساعت رسیدم شیراز. یه دو ساعتی از مسیر رو با گلی جونم میحرفیدم. بمیرم الهی، حالش کلی گرفته بود. بچم خورده بود تو ذوقش. خلاصه بگذریم..... رسیدم شیراز و قرارمون بر این شده بود من برم در خونه پپر اینا و گوشی رو ازش بگیرم. حالا اینکه با چه دردسری موفق به گرفتن گوشی از خانومی شدم بماند. (بمیرم الهی طفلک بچَم کلی استرس و ترس و نگرانی داشت) فرداش هم با پپر قرار گذاشتیم(همون روز قندیلی) تا گوشیه سوسولشو بهش بدم. گوشیَرو دادم و طرفای بود که 6 بو د که دیگه میخواستم برگردم، رفتم ترمینال و تا 8 اوتوبوس گیرم نیومد.8ی هم گیرم اومد یه 50 کیلومتری از شیراز که خارج شده بودیم آقا پلیس جلومون رو گرفت و گفت: نه!نه! از این به بعد راه مسدوده. ما هم برگشتیم و امروز ساعت 6 صبح حرکت کردیم به طرف این دیار غریب. بلآخره تموم شد این قصه ی خرابیه این گوشیه سوسول. بـــــــــــــــــــــــه، کلی مخ خوردما
+تاریخ چهارشنبه 19 دی1386ساعت 19:19
نویسنده پپر
|
|
|||