|
دیگه زندگیم داره ته میکشه.... از دلم پیاده شوووو آخرشه........!!!!!!!
|
||
| سلام...
خوبین؟ اما دیگه سعی میکنیم زیاد بش گیر ندیم..نه؟ نیلووو یه خاطره از بچگیش تو محرم تعریف کرده منم هوس کردم بگم!کوشولو هست. ۴ سالم بود. هرشب مامانم رو مجبور میکردم ببرتم .. یه شب مامانم گفت من نمیتونم ببرمت(اینا رو من خودم خوب یادم نیست...مامانم واسم تعریف کرده) منم اون شب خیلی دلم میخواست برم تماشا...رفتم از داداش کوچیکه خواستم که بیاد بریم اون گفت نه خوابم میاد...بزرگه هم داشت درس میخوند....! مامانمم تو آشپز خونه....بابام؟؟؟؟نمیدونم کجا بوده! خلاصه منم زورم میگیره یه دختر کوچولوی ۴ ساله!!!!!!!!!!!! مامانم اینا هم فکر کردن که حالا من دیگه بیخیال شدم رفتم خوابیدم! بعد از یکی دو ساعت یکی در خونه رو میزنه....مامانم اینا میگن کیه این وقت شب؟؟؟ دور رو که باز میکنن پسر همسایه رو میبینن که با کلی نگرانی دست دخترشونو که چشماش پر اشکه مامانم: پسر همسایه:من بین جمعیت پیداش کردم دیدم شما باهاش نیستین فهمیدم گم شده! مامانم: من: (این همسایه با ما خیلی خوب بودن... همیشه منو به زور میبردن تو خونشون که سرگرم شن! خلاصه دیگه اون شب اگه این آقا مجتبی ما رو ندیده بود الان شما منو تحمل نمیکردین! ففر هم الان داشت راحت زندگیشو میکرد...بدون غصه! ولی خدایی فکر کن! اگه منو ندیده بودن معلوم نبود الان من کجا بودم و چه بلاهایی که به سرم نیومده بود خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرت!
از ته قلبم میگم! الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر خدا شانس بهم داده...! میترسم! قربون خدا برم!
تازشم:فرهاد چرا نمی فهمی دلم برات تنگگگگگگگگ شدهههههههههههه!بیا دیگه لا مصصصصصصب! تازشم:کلی lLLLLLLlllllLLLLLLLLLlllLLVVVvvvvvVVMMmmmMMM!خودت میدونی چیه! تازشم:خدارو شکر میکنم که الان هستم و تورو دارم فرهادم! تازشم:اصلاح میکنم....اون فرشته ی نجات(
+تاریخ پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 19:21
نویسنده پپر
|
|
||